سایت شهدای نخبه و دانشجو

محبوبه افراز

مشخصات شهید

  • نام: محبوبه
  • نام خانوادگی: افراز
  • نام پدر: غلام
  • تاریخ تولد: چهارشنبه, 08 آذر 1329
  • محل تولد: جهرم
  • محل شهادت: نوفلو لوشاتو
  • تاریخ شهادت: پنج شنبه, 09 آذر 1357
  • محل تحصیل: دانشگاه تهران
  • رشته تحصیلی: پزشکی
  • مقطع تحصیلی: فوق دکترا
  • شغل: پزشک

خلاصه زندگی نامه

در سال 1329 ش، در خانواده ای بسیار مذهبی و متقی در شهرستان جهرم به دنیا آمد، خیلی تیزهوش بود و خیلی زو در 16 سالگی وارد دانشگاه تهران و در سال 1353 به عنوان جوان ترین پزشک فارغ التحصیل زن با رتبه اول دانشکده پزشکی تهران را به اتمام رساند، از تریق آشنائی با تراب حق شناس به سازمان مجاهیدن خلق جذب گرید و در پاییز 53 با محمد یزدانیان از کادر های مسئول سازمان و عضو مرکزی شاخه کارگر ازدواج کرد. وی در برابر تغیی ر ایدئولوژی مقاومت کرد.
این پافشاری باعث شد که سازمان وجود وی را خطرناک خود تشخیص داد و به فکر تصفیه داخلی در مورد محبوبه افراز افتاد، در مرحله اول او را به عنوان پزشک به یمن جنوبه اعزام کردند تا در اختیار جیش ظفار باشد
وی پس از شهادت خواهرش رفعت به لندن رهسپار شد و چند ماه بعد خود را به نوفلوشاتو رساند. وی چند ماه بعد از دیدار با امام خمینی در آپارتمان شخصی خود توسط تزریق مواد سمی  در آذر ماه 1357 به شهادت رسید.

خاطرات

خاطرات خانم بهجت افراز از خواهرش شهیده محبوبه افراز

محبوبه هم مانند رفعت واقعا به دستورهای اسلام مقید بود. با اینکه در دوران مبارزه،  سنش کم بود.  نوشته های دفترچه اش نشان می دهد که چقدر احساسات مذهبی او قوی بود. محبوبه هیچ وقت بدون حجاب به دانشگاه نرفت. همیشه روسری و مانتو شلوار وجوراب ضخیم می پوشید. و حداقل لباس و خوراک  را داشت. اغلب ساده پوش بود و از اول تا آخر زندگی هیچ تغییری در حجاب او به وجود نیامد.  محبوبه دلش می خواست مثل مستضعفین زندگی کند؛  تابستان ها که بیکار بود،  به روستاهای اطراف تهران می رفت و به وضع بهداشت آنها رسیدگی می کرد.  در آن زمان کفش هایی از جنس پلاستیک وجود داشت که براق و راحت بودند و معمولا پیرزن ها آنها را می پوشیدند. محبوبه برای رفتن به روستا از این کفش ها خریده بود.  به او گفتم :" محبوبه جان چرا کفش اینجوری خریدی؟" گفت :"برای این است که روستاییان فکر نکنند من غیر آنها هستم. می خواهم کفشی که می پوشند، من هم بپوشم تا برای یک لحظه احساس نکنند که من از آنها بهتر و برتر هستم". یک روز از بیمارستان امام خمینی که در آن کار می کرد،  به خانه آمد،  دیدم لبخند می¬زند گفتم : " چی شده ؟ " گفت : "امروز توی اتاق سرپرستاری  بیمارستان نشسته بودم.  یکی از خانم های  خدمتکار که کف بیمارستان را تمیز می کرد،  برای نظافت آمد.  سرپرستار به او گفت خانم روی میزها را هم دستمال بکش. او جواب داد: " این دیگر کار من نیست کار این خانم است " یعنی کار محبوبه است .چون محبوبه مثل خانم خدمتکار شلوار پوشیده بود، جوراب به پا داشت  و روسری هم به سر داشت،  روپوش سفید هم پوشیده بود،  این خانم خیال کرده بود محبوبه هم یکی از خدمتکاران نظافت چی است.  محبوبه گفت من چیزی نگفتم. بلند شدم که دنبال کارم بروم.  خانم سرپرستار گفت: "فهمیدی  ایشان چه کسی بود ؟" گفته بودند نه "مگر خدمتکار نبوده "؟ جواب داده بود : "نه این خانم دکتر بوده ". خدمتکار وقتی متوجه شده بود، گفته بود خدا مرگم بدهد و در راهروی بیمارستان خواهرم را پیدا کرده و معذرت خواسته بود. خواهرم با دست به پشت شانه اش زده بود و معذرت خواسته بود.  خواهرم هم با دست به پشت شانه  اش زده بود  و او را در بغل گرفته بود و گفته بود عزیزم در این ساختمان همه ی ما یکی هستیم. شما یک کاری انجام می-دهی من کار دیگری می¬کنم.  هر کدام از ما هم که نباشیم کار بیمارستان لنگ است.  شما اصلا ناراحت نباش.  این در حالی بود که در آن زمان  اگر به خانم دکتری چنین حرفی زده می¬شد، آسمان را به زمین می¬رساند.  محبوبه در خرداد 1353 در حالی که 23 سال داشت فارغ التحصیل شد. خبرنگاران به خانه ی ما آمدند و با او مصاحبه کردند و نوشتند :" جوان ترین پزشک ایران  ". از طرف بنیاد خیریه ی البرز و قوامی برای او جایزه هایی تهیه کردند و از او تجلیل نمودند. موسسه ی البرز متعلق به مردی به نام حسنعلی البرز از ثروتمندهای آن زمان بود که همه ثروتش را وقف امورفرهنگی و علمی کرده بود و به استادان دانشگاه و دانشجویان زبده وام می داد و برای دانشجویان نیازمند کتاب می¬خرید؛  چون خرید کتاب در آن زمان آسان نبود. دفتر موسسه ی البرز هم در خیابان لاله زار ، "چهاراه کنت" بود.  دبیرستان البرز را هم این موسسه ایجاد کرده بود. وقتی که افراد زبده ی شاگرد اول ، دوم و سوم ،فارغ التحصیل شدند، به آنها جایزه می¬داد.  درآن زمان هم به محبوبه شش هزار تومان جایزه داد."بنیاد قوامی" هم که ما اسمش را نشنیده بودیم، در آن زمان دو هزار تومان برای محبوبه پول فرستاد. در زمان تحصیل محبوبه، دانشگاه،  وامی به نام " وام شرافتی" به دانشجویان می¬داد؛  یعنی هرکس مطابق شرافت خودش وام دریافت می¬کرد.  وقتی که فارغ التحصیل می شد،  ماهیانه 250 تومان قسط این وام را می¬داد.  رئیس دانشگاه تهران گفته بود محبوبه بیاید تا او را ببینم تا برایش وام بنویسم.  وقتی که محبوبه رفته بود،  از او درباره ی زندگی اش پرسیده بود.  محبوبه گفته بود ... من از دو سالگی پدرم را از دست داده ام و در شهرستان جهرم تحصیل کرده و دیپلم گرفتم؛  در دوران تحصیل شاگرد اول بودم  و در دانشگاه هم در رشته ی پزشکی درس خواندم و شاگرد اول هستم. رئیس دانشگاه تهران پس از شنیدن این سخنان به محبوبه گفته بود: " تو خود شرافت هستی. وام شرافت برای شما معنی ندارد".
یکی از اقوام ما به نام دکتر حقدان  که پدرش هم مجتهد بود  و دکتری ادبیات فارسی داشت و در آن زمان معاون وزیر علوم بود،  برای ما تعریف می کرد که به دکتر غلامحسین مصاحب که همکارم بود، گفتم به خواهرت  شمس الملوک  مصاحب که معادن دانشگاه تهران است،  بگو ما در دانشگاه تهران یک فامیل داریم  مواظبش باش.  دکتر مصاحب اسم محبوبه را پرسیده بود و به خواهرش گفته بود.  شمس الملوک از بس عظمت در محبوبه دیده بود،  پس از چند روز به برادرش گفته بود این دیگر کیست؟  محبوبه دختری فعال و درس خوان بود و از نظر درسی به دانشجویان کمک می کرد.  در کلاس نیز به مشکلات درسی آنها را رفع می کرد و به پرسش های آنها پاسخ می گفت.  در کلاس دانشجویان پزشکی،  دو نفر روری به سر داشتند:  یکی محبوبه و یکی هم خانم دکتر زهرا اعلمی که متخصص قرنیه در بیمارستان فارابی و استاد دانشگاه تهران است.  سال ها بعد یک دختر خانم دیگر هم به آنها اضافه شد؛ خانم دکتر شریفه جعفری  که به دلیل شرکت در کلاس های دکتر علی شریعتی در حسینیه ی ارشاد خود و خواهرش مذهبی و محجبه شدند. محبوبه هم از نظر ساده زیستی مانند رفعت بود؛  به طوری که مادر ما که یک زن پاک دامن بود، یک رووز صدایش درآمد و به محبوبه گفت تو مثل مار دریک پوست هستی.  به تو می گویند خانم دکتر!  اقلا یک لباس عوض کن.  محبوبه به مادرم جواب داد، مادر ارزش انسان به لباس نیست.  محبوبه زمانی این جواب را به مادرم داد که ارزش ها به لباس، ماشین و خانه بود. ولی محبوبه در نهایت تواضع و فوتنی بود.  هر سال دوم مهر،  در داشنگاه تهران،  در آمفی تاتر دانشکده از شاگرد اول و دوم و سوم سال قبل تجلیل می¬کردند. محبوبه چون هر سال شاگرد اول شده بود،  روز دوم مهر یکی از سال ها به خانه آمد و گفت: " خواهر نمی دانی امروز دانشجویان برای من چه کردند؟" گفتم "چه کردند؟" گفت:"وقتی که اسم همه ی دانشجویان را گفتند،  حاضرین در آمفی تاتر یک دستی زدند.  ولی وقتی که من برای گرفتن جایزه به روی  سن آمدم،  به حدی دست زدند که تا لحظاتی دست زدن آنها قطع نمی شد ". علت استقبال دانشجویان از محبوبه این بود که او نسبت به همه متواضع بود و با اخلاق خوب با آنها رفتار می¬کرد و مشکلات درسی  آنها را برطرف می کرد. به همین دلیل همه او را دوست داشتند.
محبوبه دختری بسیار عاطفی بود.  به طوری که شماره تلفن خود را به بیماران فقیرش می داد که بعد از مرخصی از بیمارستان با او در تماس باشند تا اگر به کمکی نیازمند بودند به آنها کمک کنند.  به یاد دارم یک روز محبوبه از بیمارستان آمده  و خوابیده بود. در این موقع یکی از اقوام ما که دانشجو بود،  به خانه ی ما آمد و گفت: "می خواهم پایان نامه ام رابگیرم ، ولی پول ندارم.  می شود مقداری پول به من بدهید ؟" من به کیفم نگاه کردم ؛  واقعا پول نداشتم .  محبوبه را از خواب بیدار کردم و گفتم: "فلانی آمده برای پایان نامه اش پول می خواهد ، من ندارم . تو داری؟". همینطور که از خواب بیدار شده بود،  عاطفه اش آن قدر به جوش آمد و دلش آن قدر برای آن فرد سوخت که گفت :"الهی من بمیرم که او پول ندارد. من امروز 250 تومن کمک هزینه گرفتم. توی کیفم است . برو به او بده". فکرش را بکنید خودش دانشجو بود و کمک هزینه از دانشگاه می¬گرفت و به پول نیاز داشت اما 250 تومان را به فرد دیگری داد.  محبوبه آن قدر به موازین دینی اش پایبند بود که علی رغم دوندگی و درس های سنگین پزشکی و رفتن به بیمارستان ، روزه ی مستحبی می¬گرفت.  به یاد دارم که یک روز عید قربان بود و دور هم نشسته بودیم و غذا می-خوردیم که محبوبه از بیمارستان آمد. گفتم :" محبوبه بیا غذا بخور". گفت :"روزه ام".همه ی ما خندیدیم .گفت :"چرا می خندید؟" گفتیم :"برای اینکه روزه ی عید قربان حرام است ". گفت "راست می گویید؟" گفتیم :"والله" گفت: "پس می آیم غذا می خورم". اوایل انقلاب، از جهرم برای ما یک قابلمه رنگینک رسیده بود. و روی آن با دارچین نوشته شده بود، "درود بر خمینی".  ما خیلی خوشحال شدیم. چون الان  گفتن درود بر خمینی آسان است. در آن زمان، واقعا اگر کسی جرات می¬کرد چنین چیزی بنویسد،  خیلی مهم بود.  شب همان روز،  محبوبه از پاریس زنگ زد و پرسید چه خبر؟ از آنجا که وقتی زنگ می زد، دلش می خواست  از اوضاع ایران برایش بگویم، وقتی که گفت چه خبر؟ من هم این مسئله به یادم آمد و فکر کردم برایش تعریف کنم تا خوشحال شود. به همین دلیل به او گفتم محبوبه امروز یک قابلمه رنگینک از جهرم برای آمده،  در آن را بازکردم دیدم نوشته شده "درود بر خمینی". پس از شنیدن این مسئله  یک خرده عصبی و ناراحت شد و یک دفعه به من اعتراض کرد و گفت:"مردم با خونشان می نویسند درود بر خمینی، شما روی رنگینک می نویسید درود بر خمینی".  مادرم اوایل سال 1356 فوت کرد  و من تا سال 1357 که هنوز انقلاب به پیروزی نرسیده بود،  خبر فوت ایشان را به محبوبه نداده بودم و هر دفعه که تلفن می کرد، می پرسید بی بی کجاست؟ می¬گفتم شیراز است.  یک شب که پرسید بی بی کجاست ؟ گفتم :" محبوبه مرتب میپرسی بی بی کجاست؟ تحملش را داری برایت بگویم؟" گفت :"بله من خیلی مقاوم شده ام،  برایم بگو". گفتم :" مادر در سال 1355 سکته کرد و یک طرف بدنش فلج شد. یک سال و نیم پرستاری اش را کردم. به بیمارستان بردم و یک ماه بستری اش کردم.  او را به فیزیوتراپی می بردم و خودم آمپول هایش را می زدم". وقتی که این برنامه ها را برایش توضیح دادم،  به خاطر مرگ مادرم زد زیر گریه گفتم :"به هرحال دنیا دنیا این طوری است و خدا خواسته ". گفت :" بی بی چه می گفت ؟" گفتم :"بی بی در 24 ساعت آخر عمرش در حال اغما بود ولی دو کلمه را مرتب تکرار می کرد، محبوب،  نماز. محبوب، نماز"  محبوبه خیلی ناراحت شد. چون دو ساله بود که پدرمان فوت کرد مادرم با یتیمی او را بزرگ کرده و به اینجا رسانده بود.  ولی او در زمان بیماری و مرگ مادرش نبود که از او پرستاری کند.  پس از صحبت از من خداحافظی کرد  و دوباره نیم ساعت بعد زنگ زد و در حالی که خیلی ناراحت بود، گفت برای من حرف بزن.  طبیعی است یک دختر تنها وقتی خبر مرگ را در غربت به او بدهند و کسی هم در کنار او نباشد که حتی تسلیتی به او بگوید،  بسیار ناراحت می شود.  روز بعد محبوبه به منزل خاله ام زنگ زده بود و پرسیده بود،  قبر مادرم کدام قطعه است؟  خانواده ی خالم، نشانی قبر مادرم را در قطعه 13 بهشت زهرا به او داده بودند.  سه یا چهار روز بعد ، خاله ام سر قبر مادرم در بهشت زهرا رفته بود. بعدا برایم تعریف کرد، سر قبر که رسیدیم دیدیم همان ساعت آب روی قبر ریخته شده است. مثل اینکه کسی پیش از ما آنجا بوده و وقتی دیده ما می آییم بلند شده رفته است.  همان روز ساواک به خانه ی ما ریخت و دنبال محبوبه می¬گشت. گفتیم :محبوبه کجا بود؟ محبوبه سال 53 که از ایران رفته،  ما دیگر او را ندیده ایم.  والله بالله او را ندیده ایم. آن روز دختر دایی ما که دانشجو بود و از شهرستان به تهران آمده بود، در حمام بود. ساواکی ها که فکر می¬کردند محبوبه در حمام است، به طرف حمام رفتند و در راکوبیدند و مرتب می گفتند بیا بیرون. حمام ما در طبقه یدوم بود. به ساواکی ها گفتم :" شما اینجا ایستاده اید چطوری بیرون بیاید" شما پایین بروید تا ایشان بتواند از حمام بیرون بیاید .ساواکی ها را که پنج نفر بودند ، به زور پایین فرستادم و رفعت از حمام بیرون آمد.نگاه کردند دیدند که شکل محبوبه نیست، رفتند و همه جارا زیرو رو کردند و هرچه کتاب و نوار و دعای کمیل بود، برداشتندو بردند. بعد از این مسئله ، جلوی خانه ی ما یک ساواکی می¬ایستاد و بعضی اوقات هم در ماشینی که در گوشه ای پارک شده بود ،  می¬نشست و مراقب منزل ما بود.  تلفن ما هم کنترل بود وقتی که با تلفن صحبت می¬کردیم،  متوجه می¬شدیم که کسی گوش می-کند،  یا صحبته های ما درنوار ضبط می  شود. پس از این ماجرا گفتیم محبوبه حتما به ایران آمده و سر قبر مادرم رفته و ساواک هم از این ماجرا با خبر شده است.آن روزها مرزها هم آزادتر شده بود و امکان داشت که محبوبه به ایران آمده باشد، ولی از ترس ساواک در ایران توقف نکرده بود. این ظن و گمان قوی است. ما از هر یک از اقوام پرسیدیم شما سر قبر مادرمان رفتید که همه جواب منفی دادند. دستور دستگیری محبوبه در ساواک شیراز موجود بود و بعد از پیروزی انقلاب به دست شهید سلیمی  جهرمی و بعدها به منزل مادر خانم شهید سلیمی در تهران رسید، ولی به دست ما نرسید و ما خود آن را ندیدیم.   

منبع:خاطرات خانم بهجت افراز(ام الاسرار)، حکیمه امیری، انشارات مرکز اسناد انقلاب

کلیه حقوق نزد موسسه شهدای نخبه محفوظ است
طراحی و پیاده سازی: رامندسرور