سایت شهدای نخبه و دانشجو

محسن وزوایی

مشخصات شهید

  • نام: محسن
  • نام خانوادگی: وزوایی
  • نام پدر: حسن
  • تاریخ تولد: سه شنبه, 04 مرداد 1339
  • محل تولد: تهران
  • محل شهادت: عملیات بیت المقدس
  • تاریخ شهادت: جمعه, 10 ارديبهشت 1361
  • محل تحصیل: دانشگاه صنعتی شریف
  • رشته تحصیلی: شیمی
  • مقطع تحصیلی: لیسانس
  • شغل: فرمانده گردان حبیب بن مظاهر، لشگر 27 محمد رسول الله

زندگینامه

محسن وزوایی، 5 مرداد ماه سال 1339 در محله نظام آباد تهران، در دامان خانواده‌ای اصیل و مذهبی دیده به جهان گشود.
وی دوره دبستان و متوسطه را با نمرات عالی سپری کرد و دوره دبیرستان را در مدرسه دکتر هشترودی تهران گذراند
محسن وزوایی، در سال‌های نوجوانی با راهنمایی‌های مؤثر پدرش، مرحوم حاج حسین وزوایی که از هم‌رزمان مرحوم آیت اللّه کاشانی بود، قدم به وادی مبارزات ضد استبدادی گذاشت.
وی در سال ۱۳۵۵ به دانشگاه راه یافت و در رشته شیمی دانشگاه صنعتی شریف مشغول به تحصیل شد. پس از ورود به دانشگاه، به جریان مکتبی انجمن‌های اسلامی دانشجویان این دانشگاه پیوست و هم زمان با شرکت در فعالیت‌های سیاسی و جلسات عقیدتی، از سال 1356 مسئولیت هدایت و جهت دهی به مبارزات دانشجویی ضد دیکتاتوری را در سطح دانشگاه شریف عهده دار شد.
در سال‌های ورودش به دانشگاه، نقش فعالی در تشکیلات اسلامی دانشگاه از خود نشان می‌داد. این جوان مبارز و پرشور، از تظاهرات خونین 17 شهریور سال 1357 تا 12 بهمن 1357 و ورود امام خمینی (ره) به ایران، در همه صحنه‌ها از جمله پیشتازان و جلوداران تظاهرات مردمی بود.
او در روزهای پرتلاطم انقلاب نیز نقش حساس هدایت را بردوش می‌کشید و در درگیری‌های مسلحانه و سرنوشت ساز 19 بهمن تا 22بهمن 1357، حضوری پرثمر داشت.
محسن وزوایی در تصرف دو پادگان مهم جمشیدیه و عشرت‌آباد نیز شهامت بالایی از خود نشان داد. وی از نخستین دانشجویان پیرو خط امام بود که در جریان راهپیمایی برضد سیاست‌های مداخله‌گرایانه آمریکا در ایران، در سالروز کشتار دانش‌آموزان به دست رژیم پهلوی و سالگرد تبعید امام خمینی (ره) عهده‌دار حرکتی شد که رهبر انقلاب، از آن با تعبیر بدیع «انقلابی بزرگ تر از انقلاب اول» یاد فرمودند.
محسن وزوایی در سال 1358 همزمان با کار تبلیغاتی در جمع دانشجویان پیرو خط امام، بلافاصله با تشکیل سپاه پاسداران، به این ارگان نظامی پیوست و در دوره‌ای فشرده، آموزش‌های چریکی را در سپاه آموخت. او مدتی در سپاه به عنوان فرمانده مخابرات انجام وظیفه کرد، سپس سرپرستی واحد اطلاعات ـ عملیات را به عهده گرفت.
محسن وزوایی به دنبال تجاوز عراق به ایران، داوطلبانه به جبهه غرب عزیمت کرد. با ورود او به این منطقه، تحولی پدید آمد؛ به گونه‌ای که در عملیات سرنوشت ساز پارتیزانی به عنوان فرمانده گردان، مسئولیت محور تنگ کورک تا حد فاصل تنگ حاجیان را برعهده گرفت و ضمن حمله‌ای پارتیزانی به مواضع و استحکامات دشمن، به کمک هم‌رزمان خود، ارتفاعات حساس و سوق‌الجیشی تنگ کورک را از تصرف قوای اشغالگر بعث خارج ساخت.
در عملیات جدیدی که از سوی رزمندگان اسلام در اردیبهشت ماه 1360 طرح‌ریزی شده بود، محسن وزوایی فرمانده گردان شد. در این عملیات، او با آن که مجروح شده بود، ولی با گامی استوار و خستگی ناپذیر و روحی امیدوار به نبرد ادامه می‌داد.
در حین عملیات، بیشتر رزمندگان شهید یا مجروح شده و تنها محسن و چند رزمنده دیگر زنده بودند؛ و شگفت آن که همین چند نفر، توانستند 350 تن نیروهای کماندوی بعث عراق را به اسارت بگیرند.
محسن وزوایی، نقش فعالی در طراحی عملیات فتح بلندی‌های «بازی دراز» ایفا کرد و در همین نبرد به شدت مجروح شد و به تهران انتقال یافت. او در بیمارستان با وجود درد بسیار، ناله نمی‌کرد و به یکی از پزشکان که از مقاومت او در برابر درد ابراز شگفتی کرده بود گفت: «آقای دکتر! من هر چه بیشتر درد می‌کشم، بیشتر لذت می‌برم و احساس می‌کنم از این طریق به خدای خودم نزدیک می‌شوم». پس از بهبودی نسبی از مجروحیت، قدم به معرکه‌ای گذاشت که فرجام آن، آزادسازی خرمشهر اشغال شده بود.
او در طول جنگ تحمیلی، در عملیات‌های متعدد با مسئولیت‌های گوناگون حضور داشت. در 20 آذر 1360، در عملیات مطلع الفجر فرمانده بود. در اسفند سال 1360 فرمانده گردان حبیب بن مظاهر و تیپ تازه تأسیس محمد رسول اللّه (ص) گردید که در عملیات فتح المبین، این گردان نوک عملیات بود.
با تأسیس تیپ 10 سیدالشهداء، فرمانده این تیپ شد. همین تیپ، در 23 فروردین ماه 1361 وارد عملیات بیت المقدس شد و برای اجرای بهتر عملیات، با تیپ حضرت رسول صلی الله علیه و آله ادغام گردید و محسن وزوایی نیز فرماندهی محور اصلی را عهده‌دار شد.
محسن وزوایی، این عاشق وارسته و آگاه، پس از ماه ها مجاهدت و مبارزه با دشمنان اسلام و حماسه آفرینی در عملیات‌های متعدد و به ویژه بیت المقدس، سرانجام در دهم اردیبهشت ماه سال 1361، در 22 سالگی هنگام هدایت نیروهای تحت امر خود، بر اثر اصابت گلوله و ترکش به شهادت رسید.

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

ما ترس از شهادت نداریم و این تنها آرزوى ماست در این جبهه ها خداوند را مشاهده مى کنیم که چگونه ملتمسانه به کمک رزمندگان اسلام مى شتابد و آنها را نصرت مى دهد و به مصداق آیه شریفه که مى فرماید کم من فئة قلیله غلبت فئة کثیرة را مى بینیم که تعداد محدود لشکریان سپاه اعم از سپاه و ارتش و نیروهاى مردمى بر تعداد کثیرى از نیروهاى دشمن غلبه مى نماید.
بیاد دارم در عملیات بازى دراز در قسمتى از عملیات مقداد ما ۶ نفر بودیم و بر ۳۰۰ نفر غلبه پیدا نمودیم. در جبهه ها چنان روحیه ایمان و ایثار مفهوم پیدا میکند که گویى اصلا قابل تصور نیست هنگامیکه در قسمتى از عملیات صحبت از داوطلب شهادت مى شود دعوا بین برادران مى افتد. اینها ارزشهایى است که ملت الله ارزانى بشریت داشته است.
حقیر بزرگترین افتخار خودم را عبودیت به در گاه احدیت مى دانم. مى خواهم بگویم اى عازمان و اى عاشقان لقاء الله، اى مخلصین اخلاق و اى کسانى که مشغول ریاضت کشیدن جهت نزدیکى به درگاه خدا هستید، بیایید تا ببینید در جبهه ها چگونه برادران شما به آن درجه از نزدیکى به درگاه خداوند رسیده اند که نوجوان تازه داماد پس از ۳ ساعت که از عروسیش میگذرد در جبهه حاضر مى شود؛ آخر در کدامین مکتب چنین ارزشهایى را سراغ دارید؟
خدا را شاهد مى­گیریم هنگامى که در ۱۴ شهریور ۱۳۶۰ در سر پل ذهاب بواسطه اصابت گلوله تانک زخمى شده بودم، خون زیادى از بدنم رفته بود؛ وقتى به کمک الهى نجات پیدا کردم، در بیمارستان زجر زیادى مى بردم؛ آنگونه که شاید قابل تصور نباشد بطوریکه در یک شب ده عدد والیوم ۱۰ به من تزریق شد تا کمى آرام گرفتم اما هنگامى که درد مى کشیدم در عین زجر بدنى، از لحاظ معنوى و روحى لذت مى بردم. حس مى کردم که بار دوشم سبک مى شود و هنگامى که شخص پرستار مراقب من، به مسخره مى­گفت چرا این کارها را کردى و خودت را به این روز انداختى، به خمینى بگو تا بیاید درستت کند، به او گفتم خدا خودش درست مى کنه و همینطور هم شد.والله قسم وقتى کمى از فشار کارم کم مى شود در خود احساس ضعف و کوچکى مى کنم. آخر میدانید اى امت شهید پرور ایران امروز در شرایطى هستم که لحظه اى غفلت، خیانت به اسلام و قرآن است.
باید با هم براى خدا تا آنجا که در توان داریم کوشش کنیم. امروز تمام مزدوران و طاغوتیان به مقابله با انقلاب عزیز اسلامى پرداخته اند در راس آن به تعبیر امام، شیطان بزرگ آمریکا و به دنبال او تمامى وابستگان دیگرش. پس از خدا غافل نشوید که پشیمانى سودى ندارد و ما باید به تعبیر امام تکلیف را عمل کنیم. اگر توانستیم پیروز مى شویم و اگر کشته هم بشویم شهید هستیم و این نیز خود پیروزى است.

پس ما نباید نگرانى داشته باشیم؛ این منافقان از خدا بى خبر باید بدانند که ملت آنها را شناخته است. اکنون که ملت در جبهه ها حاضر شده است شما بیشتر ملت بیگناه را ترور مى کنید. شما نامردان تاریخ هستید که روى تمامى جباران تاریخ را از یزید بن معاویه گرفته تا به هیتلر سفید کرده اید. شرمتان باد اى خود فروختگان به اجنبى! آخر چگونه حاضر مى شوید از کودکان شیرخوار گرفته تا روحانیون معظم و جان بر کف، این راهیان راه الله را ترور نمایید؟
این امت باید بداند از بزرگترین خطراتى که انقلاب را تهدید مى کند، آفت نفوذ خطوط انحرافى در خط اصلى انقلاب یعنى همانا خط امام است؛ پس خط امام را دنبال کنید و امام را تنها نگذارید که نمى گذارید. شما امت مسلمان ایران در تاریخ جهان نمونه هستید. شما فرزندانى تربیت نموده اید که شهادت را بالاترین سعادت خود مى شمارند و فقط روى پشتوانه الهى حساب مى کنید و شکست در راه چنین حرکتى مفهومى ندارد.خدا را شکر مى کنم که نعمت زجر کشیدن در راهش را نصیبم نمود. خدا را شکر مى کنم که نعمت شرکت در عملیات به منظور روشن کردن سرزمینهاى سرد و بی روح گشته از وجود صدامیان به نور خدایى نصیبم شد و از خدا مى خواهم که شهادت در راهش را نصیبم فرماید و آنگاه که به مشیت الهى از این دنیاى فانى رفتم در زمره شهدا به حساب مى آیم و از خدا مى خواهم که مرا به حال خود وا مگذارد که بنده اى حقیر و زبون هستم و به درگاه کسى غیر از تو نمیتوانم رو بیاورم. اللهم ارزقنا شهادة فى سبیلک و اما پدر و مادرم از وجود داشتن چنین پدر و مادرى بر خود مى بالم که افتخارش بر پایه نماز و روزه و خلاصه دستورات الهى است. پدرم ! هنگامى که بیاد مى آورم در سنین کودکى صداى فریاد شما در سحر به منظور نماز در گوشم مى پیچید که محسن نمازت قضا نشود. امروز هم همچون نوایى دلنشین در گوشم طنین مى افکند و شکر نعمت خداى را مى نمایم. سفارش مى کنم همانگونه که تا به حال عمل کرده اید به یارى امام بشتابید و او را تنها نگذارید.و در آخر برادران و خواهرانم، به امید اینکه انقلاب حرکتى است به منظور اثبات حق و این مسئولیت بر گردن همگى ماست، دستورات الهى را فراگیرید و در عمل نیز آنها را به کارگیرید. به خصوص عبدالرضا و محمود و حمیده شما فرزندان انقلاب هستید. من هر چه باشد مدت زیادى از سنم در زمان طاغوت گذشته است، اما شما امروز (از) نعمت حکومت اسلامى بر خور دارید و این بزرگترین موهبتى است که خداوند به شما ارزانى داشته است. قدر آنرا بدانید و شکر نعمتش را بجا آورید.در آخر مى خواهم که ۱۴ روز روزه و سه ماه نماز قضا برایم بجا آورید و راجع به آنچه که دارایى من محسوب مى شود آنطور که پدرم تصمیم بگیرد اجرا شود منتهى سعى شود این مقدار محدودى که دارم در جهت کمک به جنگ و امور اسلام اختصاص داده شود. در ضمن اگر نتوانستید جنازه ام را به عقب بیاورید آنرا به روى مینهاى دشمن بیندازید تا اقلا جنازه من کمکى به اسلام کرده باشد.انشاءالله و من الله التوفیق

۲۶/۱۲/۱۳۶۰  -  ساعت یازده شب جبهه بلد ـ دزفول

خاطرات

سخنگوی دانشجویان در لانه جاسوسی

الآن نزدیک به ده ماه از وقتی‌که در ایران انقلاب شده گذشته؛ آن‌هم انقلابی که یک رژیم 2500 ساله را متلاشی کرد؛ اما ظرف همین این چندماهه، یک خبر درست و حسابی از وقایع ایران به ما نرسیده. مطبوعات و رسانه‌های آلمان هم که از همان فردای روز 22 بهمن، دشمنی و خصومت خودشان را نسبت به انقلاب آیت‌الله خمینی نشان دادند. هر کانال تلویزیون را که باز می‌کنی، می‌بینی یک‌مشت عبارات کلیشه‌ای و خبرهای ساختگی تحویلت می‌دهند.
دیگر از این‌همه خبرهای ضدونقیض خسته شدم. هیچ‌کدام از خبرهایشان هم پایه و اساس ندارد. یک روز با آب و تاب خبر پیروزی کرده‌ای شورشی در کردستان را می‌دهند. دیگر از این همه خبرهای ضد و نقیض خسته شده‌ام. روز دیگر بلوچ‌ها و ترکمن‌ها را در مقابل جمهوری اسلامی ایران قرار می‌دهند. وقتی از این دروغ‌بافی‌ها چیزی عایدشان نمی‌شود به تکاپو می‌افتند و با تنظیم سناریوی تازه، خبر رویایی خلق عرب با رژیم ایران را مخابره می‌کنند. چند شب پیش، یکی از همین کانال‌های تلویزیونی، با منتاژ و دست‌کاری ناشیانه فیلمی نمایش داد که هر عاقلی ساختگی بودن آن را می‌فهمید. در این فیلم که مثلاً درگیری مردم با پاسدارها را نمایش می‌داد، طوری وانمود کردند که مردم ایران نه‌تنها هیچ‌گونه آزادی ندارند، بلکه پاسدارها هم در اوج بی‌رحمی آن‌ها را به قتل‌عام می‌کنند.
سه، چهار روز پیش، به عیال گفتم: «بیا از خیر ادامه تحصیل بگذریم و برگردیم ایران، من یکی به خدا خسته شدم.» جوابم رو داد: «این‌همه زحمت کشیدیم، تحقیرها و تبعیض‌ها رو تحمل کردیم. دو سال دیگه هم بیشتر نمونده، دندون روی جگر بذار و تحمل کن تا این دو سال هم تمام بشه.» گفتم: زهرا خانوم، خیلی دلم گرفته؛ از این همه تنهایی و غربت، به خدا خسته شدم. اصلاً می دونی چیه؟ می خوای بخندی هم بخند، دلم لک زده برای تهران؛ برای بچه‌های محل، برای مرتضی، برای اسماعیل، احمد، علی،...، علی‌الخصوص برای محسن. تو که نمی دونی من و محسن چه دورانی داشتیم. شب روزمون با هم یکی بود. اگر چند روز همدیگر رو نمی‌دیدم، مریض می‌شدیم.
دلم تنگ ‌شده برای این حال و هوا. برای کوچه و خیابان‌های درختی محله خودمان. چقدر من و محسن از اون کوچه پس کوچه های نظام آباد خاطره داریم، یادش بخیر؛ باهم می رفتیم سینما موناکو، فیلم های کارته ای هنگ کنگی نگاه می‌کردیم. محسن عجیب آدمی بود، هم به بازی و تفریحش می‌رسید، هم به درس و مدرسه، اصلاً توی درس خوندن هیچ کس به گرد این بشر نمی‌رسید. تنها کسی که می توانست یک کمی با او رقابت کنه من بودم. خودکشی کردم برای یه بار هم که شده از او پیشی بگیرم نشد که نشد. همیشه اون شاگرد اول بود و من شاگرد دوم کلاس.
بد جنس، انگاری پسر خاله انیشتین بود. جدول تناسبی شیمی رو طوری برات توضیح می‌داد که شاید مندلیف هم نمی تونست به اون خوبی از پسش بر بیاد. تمام دلخوشی من هم تو این دو سه ساله، توی این دیار غربت، نامه‌های اون بوده، خودت که میدیدی همیشه، چشمم به در بود تا ببینم کی آقای پستچی نامه های اون رو برام میاره. من با نامه های محسن جون می‌گیرم، قوت می‌گیرم، اصلا اگر نامه های محسن نبود، خیلی سال‌ها زودتر از این‌ها برمی‌گشتم ایران. این پسر مثل‌اینکه مهره مار داره. چنان با کلماتش پا بندم کرد که خودم هم نفهمیدم این مدت چه جوری گذشت. هر دفعه هم با یک کلک و حقه‌ای سرم را گرم می‌کرد.
یک روز می‌نوشت: «شما سفیران انقلاب ما هستید، باید آنجا باشید صدای مظلومیت ملت ایران را به گوش دنیا برسانید.» یک روز هم می‌نوشت: «... شما امیدهای انقلاب ما هستید، باید آنجا تخصص یاد بگرید و بیاید اینجا به مردم محروم خدمت کنید.»
چند ماهی می‌شد که از او خبری نداشتم. نه نامه‌ای، نه تلفنی، نه پیغامی. پاک کلافه شده بودم و به هر دری می‌زدم تا از او خبری بگیرم، نمی شد.
تا اینکه پریشب آن خبر از تمام رسانه های گروهی آلمان پخش شد.
خبر این بود:  در سال روز کشتار دانش آموزان ایرانی توسط رژیم شاه، تعدادی از دانشجویان خشمگین، سفارت آمریکا را در تهران اشغال کرده و همه ی کارکنان آن را به گروگان گرفتند.
در اطلاعیه‌های اولیه، اصلی‌ترین خواسته دانشجویان استرداد شاه و قطع توطئه‌های آمریکا علیه ایران شد.
با شنیدن این خبر مو بر بدنم سیخ شد. اصلاً نمی‌توانستم باور کنم؛ یعنی ممکن است آمریکا یکی از دو قطب قدرت دنیا، این‌قدر حقیر شده باشد که حتی دیپلمات هایش در کشورهای دنیا امنیت نداشته باشند؟!
با اشتیاق خبرهای مربوط به این واقعه عجیب را دنبال می‌کردم.
همه‌ی کارم شده بود جست‌وجو کردن کانال‌های تلویزیونی.
می‌خواستم هر طوری شده از کم و کیف ماجرا اطلاع پیدا کنم. تا اینکه بالاخره امشب مجری خبری شبکه روی صفحه تلویزیون ظاهر Z.D.F شد و گفت: «تا چند لحظه دیگر نظر شما بینندگان عزیز را جلب می‌کنم به مصاحبه مطبوعاتی سخنگوی جوانان خشمگین طرفدار خمینی؛ که روز چهار نوامبر، سفارت آمریکا در ایران را اشغال کردند.» در جا میخکوب شدم و خودم را به صفحه‌ی تلویزیون نزدیک کردم.
ابتدا صحنه‌ای از چندوچون اشغال سفارت آمریکا نشان دادند. بعد، تصاویری از گروگان‌های آمریکایی؛ درحالی‌که با پارچه سفیدی چشمانشان بسته بود. با دیدن این صحنه‌ها بود که احساس کردم هیمنه آمریکا فروریخت. بعد از نشان دادن گروگان‌ها، دوربین رفت داخل سالن نسبتا بزرگی که یک طرف آن چند جوان نشسته بودند و در طرف دیگر، کیپ تا کیپ خبرنگارانی از کشور های مختلف دنیا؛ با انواع و اقسام دوربین های فیلم برداری، عکاسی، ظبط خبرنگاری و ...
درخشش نور فلاش ها، برای لحظه‌ای قطع نمی شد. بعد از لحظاتی، یکی از خبرنگارهای خارجی که از قیافه‌اش معلوم بود اروپایی است، پشت میکروفون قرار گرفت و سوالش را با مقدمه ای طرح کرد: «همانطور که میدانید دیپلمات‌ها و کارکنان سفارتخانه‌های خارجی در هر کشوری مصونیت سیاسی دارند و افرادی که شما آن‌ها را به‌عنوان جاسوس دستگیر کردید و به گروگان گرفتید هم از این مصونیت مستثنی نبودند؛ لطفاً بفرمایید هدف شما از این عمل مغایر با شئون دیپلماتیک چه بود است؟»
دوربین چرخید و چرخید تا اینکه روی صورت یکی از دانشجوها که به نظر می‌رسید سخنگوی گروهشان هم اوست زوم کرد. باورم نشد. همان‌طور مات و مبهوت به صفحه‌ی تلویزیون خیره شدم بعد فریاد زدم: «زهرا خانوم، زهرا خانوم... بیا بیا اینجا! ببین چی می بینی؟» عیال سراسیمه به سمتم آمد گفت: «چی شده؟» به صفحه‌ی تلویزیون اشاره کردم و گفتم: «ببین کی داره مصاحبه می کنه؟ محسن، محسن وزوایی خودمون، شده سخنگوی دانشجو ها» زهرا با تعجب به صفحه ی تلویزیون خیره شد. همانجا روی زمین نشست و گفت: «راست می گی ها» دوتایی چشم دوختیم به صفحه تلویزیون.
محسن قبل از اینکه به سوال خبرنگار جواب بدهد، ابتدا آیه‌ای از قرآن را با آهنگ دلنشینی قرائت کرد. بعد خیلی روان، با انگلیسی سلیس، جواب داشت حرف‌های محسن را به آلمانی زیرنویس می‌کرد، او گفت: ما هم با قوانین و شئون دیپلماتیک دنیا آشنایی داریم، ما هم می‌دانیم که دیپلمات‌ها در کشورهای خارجی مصونیت دارند. از این گذشته، قوانین دین ما، اسلام هم به ما توصیه می‌کند که با میهمان به‌درستی برخورد کنیم؛ اما متأسفم بگویم که نه اینجا یک سفارتخانه بود و نه این ها کاردار و دیپلمات. شاید برای شما باور کردنی نباشد، اما من به شما عرض می‌کنم؛ بعد از گذشت چند ماه از انقلاب بود که ما فهمیدیم سر نخ بسیاری از توطئه ها اینجاست. ما ایمان پیدا کردیم که درگیری‌های کردستان، گنبد، بلوچستان و خیابان‌های تهران ازاینجا خط می‌گیرد.
همین‌جا توضیح بدهم که ما با دولت ایران کاری نداریم، خط ما از خط دولت آقای بازرگان جداست. ما تعدادی دانشجو هستیم که بر حسب احساس وظیفه‌ی دینی، برای خشکاندن ریشه توطئه آمدیم و سفارت آمریکا را تصرف کردیم. این کار ما هیچ ربطی به دولت ایران ندارد. بعد رو کرد به خبرنگاران و گفت: شما اگر واقعاً به دنبال حقیقت هستید، لطفاً این حرف های من را به مردم دنیا مخابره کنید تا یکی پاسخ سوال های ما را بدهد. ما می گویم اگر اینجا سفارتخانه است، چرا این همه سیستم پیچیده ی شنود و جاسوسی در آن نصب شده؟ اگر اینجا سفارتخانه است، چرا این همه سند را در دستگاه های کاغذ خوردکن ریختند و آن ها را نابود کردند؟
بعد انبوه زیادی از کاغذ های خرد شده که با وسواس زیادی به هم بافته شده بود را در معرض دید دوربین ها قرار داد و گفت: این ها، مقدار اندکی از سند های همکاری مامورین سفارتخانه ی آمریکا با سران گروه هایی است که قصد بر اندازی جمهوری اسلامی ایران را داشتند. ما اینجا به  اسنادی دست پیدا کردیم که نشان می دهد ستاد حوزه ی جنوب غربی آسیای آژانس مرکزی اطلاعات آمریکا C.I.A در محل  همین به اصطلاح سفارتخانه مستقر بوده و ریاست این ستاد را هم به یکی از افسران ارشد واحد امور خاور نزدیک سازمان
C.I.A به اسم آقای توماس آهرن به عهده داشته.
خود آهرن الان یکی از گروگان هاست و صراحتا به ما گفته که از همین محل به نیرو های ضد انقلاب اسلامی رهنمود براندازی و حقوق می داد.
خبرنگارن یکی یکی سوال می کردند و محسن هم خیلی محکم، پاسخ همه ی آن ها را می داد. از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. چشمم به صفحه تلویزیون بود، اما دیگر نمی فهمیدم چه می‌شنوم. فقط به چهره ی باصلابت محسن که حالا کل صفحه‌ی تلویزیون را پرکرده بود، خیره شدم. خاطرات مشترکم با محسن یکی یکی در ذهنم زنده شد. خاطرات سال‌های دور.
خاطرات دوران تحصیل، خاطرات روز خداحافظی‌مان در محوطه‌ی فرودگاه مهرآباد تهران، خاطرات بی تابی ام برای دریافت تک به تک نامه  هایش... همه همه مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشم هایم رد شدند. موقعی به خودم آمدم که دیگر مصاحبه تمام شده بود. گزارش تلویزیونی Z.D.F از کنفرانس مطبوعاتی تهران به آخر رسید، تازه به خود آمدم. یک بار دیگر، محسن مرا برای ادامه تحصیل شارژ کرد، شارژ شارژ.

منبع: قفنوس فاتح،گل علی بابایی، انتشارات فاتحان، تهران 1389، چاپ پنجم

گالری تصاویر شهید

کلیه حقوق نزد موسسه شهدای نخبه محفوظ است
طراحی و پیاده سازی: رامندسرور