سایت شهدای نخبه و دانشجو

عبدالحسین داداشی گوابر

مشخصات شهید

  • نام: عبدالحسین
  • نام خانوادگی: داداشی گوابر
  • نام پدر: قنبر
  • تاریخ تولد: شنبه, 01 مهر 1346
  • شماره شناسنامه: 1
  • محل تولد: ارب لنگه
  • محل شهادت: شلمچه
  • تاریخ شهادت: پنج شنبه, 04 تیر 1366
  • محل تحصیل: دانشگاه صنعتی خواجه نصیر طوسی
  • رشته تحصیلی: صنایع اتومبیل
  • مقطع تحصیلی: لیسانس
  • شغل: دانشجو

زندگینامه

خلاصه‌ای از خصوصیات اخلاقی شهید عبدالحسین داداشی به زبان یکی از هم‌رزمانش با درود و سلام خالصانه به حضور یگانه ناجی عالم بشریت و نائب برحقش روح خدا خمینی بت‌شکن.
بنا نداشتیم مطلبی بنگاریم چراکه نوشتن را کسانی می‌انگارند که خود الگو و اسوه هستند ولی فقط خواستیم خانواده معظم و دوستان و آشنایان را مختصراً در جریان ماوقع دوران جبهه شهید عبدالحسین قرار دهیم یک ماه اول آموزش را در دزفول باهم بودیم در چادر هفت‌نفره شهید بهشتی او درعین‌حال که با همه دوستی داشت و گرم بود اما باهم دوستی ماوراء معمول داشتیم مخصوصاً وقتی‌که معلوم شد هم‌دانشگاهی هم هستیم شهید عبدالحسین با خصوصیات اخلاقی منحصر به خودش خاطرات شیرینی را برای تمام دوستانش بجا گذاشت که نه قلم بلکه زبان هم از بازگو کردن آن‌ها عاجز است بعد از پایان آموزش او با چند نفر دیگر به مرخصی رفتند و بقیه تقسیم شدیم و به خط رفتیم خطی که اگر مصلحت خداوندی و لیاقت و سعادت نباشد امثال ما نه 25 روز بلکه اگر ماه‌ها بمانیم خراشی نمی‌بینیم و اگر چون عبدالحسین‌ها پیراسته از ناپاکی‌ها قدم گذاریم معشوق به «من عشقتی عشقته و من عشقته قتلته» سریعاً جامعه عمل می‌پوشاند. باری پس از برگشت از مرخصی در روز شهادت ششمین ستاره تابناک آسمان امامت و ولایت بود که او و هم‌رزم دیگرش به خط آمدند از روزی که قرار شد این دو را به خط بفرستند سری پدیدار شد که خود شهید هم بر آن واقف بود.
موضوع ازاین‌قرار است که بنا بر عقیده همه دوستان و ازجمله خود شهید خداوند تبارک‌وتعالی کارهایش و مسیر سرنوشتش را با حرف (ش) ردیف کرده بود به علت اینکه اسم او (ش) داشت هم‌رزمش را هم افشارچی انتخاب کردند و روی همین حساب خطی را که برای او انتخاب کردند نیز شلمچه نام داشت فردای روزی که آمده بودند وقتی بچه‌ها دورهم جمع شده و راجع به نحوه آمدنشان و پی آمدهای ضمنی آن صحبت می‌کردند شهید عبدالحسین صریحاً اظهار کرد که حال که همه‌کارهایم با حرف (ش) موافق شده، می‌دانم که آخر شهید می‌شوم.
در همان روز بود که به‌طور دسته‌جمعی با ماشین پای دکل افتاده‌ای رفتیم و میله‌ها و چوب‌های سالم آن را بار کرده و به‌پای دکل جدید که قرار بود عبدالحسین و دوستش آنجا دیدبانی کنند آوردیم فردای آن روز قرار گذاشتیم اول کار دکل را تمام کنیم و بعد دسته‌جمعی به حمام بروم، حدود ظهر بود که تانکر آب آمد و منبع ما را پر کرد؛ اما آب منبع زیاد آمد لذا تصمیم گرفتیم همگی همان‌جا با آب تانکر حمام کنیم و کردیم قبل از نهار برای اولین دفعه نماز جماعت برقرار کردیم که به همان روز هم ختم شد باآنکه امام جماعت خیلی کند نماز را تمام کرد ولی در آخرین سجده وقتی همه سر از مهر برداشتیم برای چندین لحظه شاهد بودیم که عبدالحسین همچنان سر بر مهر گذاشته و شاید طلب چیزی را می‌کرد که قرار بود آن روزبه او داده شود بعد از نهار تا ساعت 4/5 استراحت کردیم و بعد چای خورده و حرکت کردیم دیدیم لوازم دکل کامل نیست لذا دو تا از دوستان با ماشین رفته تا ورق آهن تهیه کنند دو نفر دیگر هم با موتور به حمام رفتند من و عبدالحسین هم در سنگر دیدبانی توپخانه که خیلی تاریک و گرم بود ماندیم و مشغول خواندن روزنامه‌های تازه‌رسیده با کورسوی پنجره شدیم. میزبانمان شربتی درست کرد و نفری چند لیوان نوشیدیم حدود نیم ساعت گذشت او به بیرون از سنگر برای کاری رفت تا او برگردد خواندن روزنامه‌ام تمام‌شده بود وارد سنگر شد و از هوای گرم و تاریکی آنجا گله کرد گفتم خوب کار من هم تمام‌شده برویم بیرون کمی هوا تازه کنیم اول من و بعد او و یکی از دیده‌بان‌های توپخانه بیرون آمدیم و به همان ترتیب در کنار هم دم در سنگر رو به دکل نشستیم بین 10 تا 15 ثانیه‌ای گذشت که ناگهان دنیای جلوی ما زیرورو شد و باران ترکش و شن بود که به سمت ما آمد به دنبال اولین گلوله که ظاهراً از نوع توپ 122 بود دومی و سومی هم‌پشت سرهم آمدند بعد از اطمینان از سلامتی خود به سراغ عبدالحسین رفتیم ترکش مؤثری به بالای قلبش و ترکش دیگری به رانش خورده بود صدای آخ او به گوشم رسید و کم‌کم پایش شل شد و روی زمین نشست، خاک و دود همه‌جا را تاریک کرده بود فوراً او را روی زمین خواباندم. چهره‌اش زرد شده بود برای چند لحظه‌ای از هوش رفت ولی دوباره بهوش آمد. لبانش به‌شدت خشک‌شده بود نفس‌هایش قطع قطع بود و برای چند لحظه نفسش قطع شد سعی کردم نفس مصنوعی و ماساژ قلب بدهم اما حالش بهتر شد و شروع به نقش کشیدن کرد از ته گلو آهسته گفت: آب یک‌کم آب بدهید به‌طرف شربت رفتم تاکمی لبانش را تر کنم ولی دو نفر دیگر ممانعت کردند و گفتند برایش ضرر دارد گویا باید به ندای مولایش حسین لبیک العطش می‌داد. چند بار درد به سراغش آمد ولی زود برطرف شد. چند بار هم‌صدا زد پس این آمبولانس کجاست، پس این آمبولانس کی می‌آید به دلیل عمقی بودن زخم باندها و شال‌هایی که دور زخم پیچیده بودیم مؤثر واقع نشده بود و اکثر خون بدنش رفته بود خودم را سریع به لشکر علی بن ابی‌طالب رساندم و ازآنجا کمک خواستم آن‌ها هم توسط بی‌سیم درخواست آمبولانس کردند. لحظه‌ها بس دردناک و سوزناک بود. آدم شاهد درد کشیدن و جان دادن عزیزش باشد اما کاری نتواند بکند جز توکل به خدا و دعا، بالاخره آمبولانس رسید و باهم تا بیمارستان یا زهرا رفتیم دکتر سریع تنفس مصنوعی با اکسیژن را ترتیب داد و پایش راکمی برید تارگی پیدا کند و خون وصل کند ولی تمام خون بدن رفته بود و دیگر رگی معلوم نبود دور تخت را جمعیت رزمنده پرکرده بودند و با شنیدن اینکه شهید عبدالحسین دانشجو بود آثار اندوه خاصی در چهره‌ها پدیدار شد ساعت حدود 8 شب است آن‌هم شب جمعه موقع اذان مغرب اما ندای اذان دیگر به گوش عزیز ما نمی‌رسد و ندای او هم به گوش ما روح پاک و مطهرش رفته‌رفته می‌رفت تا از جسم نحیف و بی‌حسش جدا شود و جدا شد و به ملکوت اعلی پیوست با اندوه فراوان برگشتیم به مقر خودمان باورمان نمی‌شد که از جمع چند ساعت پیش یکی کم شده. هم‌رزمش از شدت درد و اندوه تحملش را از دست داد و بعد از چند روزبه عقب خط برگشت و نتوانست به کارش ادامه دهد. فردایش همه دست جمعی به معراج شهدا برای زیارت مجدد و شاید آخرین دیدار با او رفتیم. اولش همه نگران و مضطرب بودیم؛ اما از چه! نمی‌دانستیم. وقتی نایلون را کنار زدم آن‌چنان آرامش و سکوتی در جسم و مخصوصاً در چهره نورانی‌اش دیدم که گویا خواب است همان‌طور که بارها و بارها درست عین همین منظره را در چادر دیده بودم. این آرامش او آرامش شد برای همه ما بعداً وقتی منطقه را بررسی کردیم. گفتند جایی که گلوله توپ خورده مدت‌ها بود که هیچ خبری از گلوله نبوده. تحقیقات بعدی نشان داد که بعثی‌ها قصد زدن بلدوزرهای جلوی دکل در فاصله یک کیلومتری ما را داشتند که مشغول زدن خاک‌ریز بودند و تصادفاً به جاده و جلوی ما خورده.

اسناد

 

کلیه حقوق نزد موسسه شهدای نخبه محفوظ است
طراحی و پیاده سازی: رامندسرور