سایت شهدای نخبه و دانشجو

علیرضا جعفرزاده

مشخصات شهید

  • نام: علیرضا
  • نام خانوادگی: جعفرزاده
  • نام پدر: محمد جعفر
  • تاریخ تولد: دوشنبه, 01 فروردين 1339
  • شماره شناسنامه: 592
  • محل تولد: اهواز
  • محل شهادت: شلمچه
  • تاریخ شهادت: دوشنبه, 28 ارديبهشت 1366
  • محل تحصیل: دانشگاه شهید چمران اهواز
  • رشته تحصیلی: مهندسی برق قدرت
  • مقطع تحصیلی: لیسانس
  • شغل: فرمانده گردان حضرت رسول

زندگینامه

شهید علیرضا جعفر زاده در سال 1339 در اهواز متولد شد. شهید علیرضا جعفر زاده از همان اوان نوجوانی و جوانی معتقد به امور مذهبی و عاشق اسلام و امام (ره) بود. شهید علیرضا قبل از انقلاب با دوستانش فعالیت‌های سیاسی و مذهبی داشتند و با رژیم ستم‌شاهی مبارزه می‌کردند و مورد تعقیب مأمورین ساواک قرار می‌گرفتند و علیرضا هیچ واهمه‌ای به خود راه نمی‌داد. تا اینکه انقلاب به رهبری امام خمینی (ره) پیروز می‌شود و شهید علیرضا در بسیج مساجد شروع به فعالیت نمود تا در تاریخ 6/3/59 عضو رسمی سپاه پاسداران می‌شود. اوایل شروع جنگ تحمیلی بود که علیرضا به بستان و سوسنگرد اعزام می‌شود. یکی از خدمات علیرضا این بود که متوجه می‌شود که رزمندگان به آب آشامیدنی شدیداً احتیاج دارند، علیرضا با چند نفر از دوستانش در تاریکی شب اقدام به آوردن یک خودرو پر از یخ می‌کند و رزمندگان خوشحال می‌شوند و تعجب می‌کنند و گفتند چطور این ماشین را در زیر تیرباران و ترکش‌های پی‌درپی دشمن به اینجا رساندی و رزمندگان پی بردند که این لطف خدا و شجاعت و ایمان قوی علیرضا بود.
علیرضا مسئولیت یک گروهان را به عهده گرفت و به جبهه فاسیات اعزام شد و بعدازآن مسئولیت گردان همزه سیدالشهدا، مسئولیت گردان جعفر طیار، مسئولیت گردان حضرت رسول (ص) را به عهده داشت. وی در حمله کربلای 5 در منطقه شلمچه شرکت نمود و فاتح شلمچه و عملیات کربلای 5 شناخته شد. شلمچه یک منطقه مهم و استراتژی بود، آزادسازی آن مساوی بود با شکست کامل دشمن و نیروهای خودی برای تصرف تلاش می‌کردند. دشمن در آنجا یک دژ محکم داشت. در جلسه فرماندهان سپاه علیرضا را برای عملیات کربلای 5 انتخاب کردند و علیرضا نیروهای خود را تشویق نمود و تأکید نمود که باید این دژ را تصرف کنیم و از تاکتیک جدیدی استفاده نمود و دستور داد به عده‌ای از برادران که نارنجک بردارند و همه در یک‌زمان نارنجک‌های ضامن کشیده را بر نیروهای دشمن پرتاب نمایند. علیرضا در این عملیات مجروح می‌شود و بعد دژ را تصرف می‌کنند و عده زیادی از دشمنان را اسیر می‌گیرند. علیرضا در مدت 7 سال حضور در جبهه 7 بار مجروح و مصدوم می‌شود تا عاقبت در 19 رمضان سال 1366 براثر ترکش خمپاره دشمن به درجه رفیع شهادت نائل می‌شود. البته سرداری که در طول زندگی خود عاشق اسلام و قرآن و امام خمینی (ره) بود اجر و پاداشی بزرگ مثل پاداش شهادت را باید بهره‌مند شود.

خاطرات

به نقل از مادر شهید:
می خواهم مادرم را به دانشگاه بفرستم

به تحصیل علم اهمیت زیادی می‌داد. کلاس نهضت که می‌رفتم، علیرضا برای اینکه مرا تشویق کند می‌گفت: می‌خواهم مادرم را به دانشگاه برسانم.

من مرغ جبهه هستم

یادم هست هرگاه برای او به خواستگاری می‌رفتم می‌گفت: بگو من مرغ جبهه هستم. گفتم آقای جبهه‌ای یا مرغ؟ گفت: نه من مرغ جبهه هستم.

به نقل از پدر شهید:
باید عادت کنم

در 13 سالگی علیرضا نمازش ترک نمی‌شد، روزه می‌گرفت و قرآن می‌خواند وقتی به او می‌گفتم که تو کوچک هستی جواب می‌داد که باید عادت کنم، اگر حالا روزه نگیرم دیگر عادت نمی‌کنم.

نماز

مهربان بود کوچک که بود بچه شوخی بود بچه‌هایی که مانند خودش بودند را به پارک می‌برد. بزرگ‌تر که شد کتب نماز به بچه‌های خاله‌اش و دیگر بچه‌های فامیل می‌داده و  با جایزه آن‌ها را تشویق می‌کرد.

اگر باید شهید شوم می‌شوم

شهید علیرضا جعفر زاده جرات و شجاعت زیادی داشت و اعتقادات قوی نیز داشت به طوری که وقتی به او می‌گفتم در جبهه حواست باشد او در جواب می‌خندید و می‌گفت اگر باید شهید شوم که می‌شوم ولی اگر هنوز عمرم باقی است هیچ صدمه‌ای به من وارد نمی‌شود

متواضع و شجاع

دوستان ایشان که صحبت می‌کردند می‌گفتند که علیرضا فرمانده ماست ولی آن‌قدر خاکی و متواضع است که اصلاً تفاوتی بین سرباز کارکنان و فرمانده نمی‌گذاشت و موقع کار قاطعیت داشت که این قاطعیت باعث پیروزی‌های بسیار زیاد شده بود. در هر حمله‌ای که شرکت می‌کرد حتماً پیشرفت می‌نمود.

شما ملائکه هستید

با شروع جنگ نیروهای عراقی به سوسنگرد آمده بودند و در آنجا موضع گرفتند در آن زمان بچه‌های ما آموزش نظامی ندیده بودند کسی به آن صورت نبود که جلوی آن‌ها را بگیرد تعدادی از آن‌ها به آنجا رفته و سنگر گرفته بودند تا جلوی عراقی‌ها را بگیرند اما تدارکات خوبی نداشتند در آن زمان کسی حاضر به تدارک آن‌ها نشد ولی علیرضا حاضر شد و گفت شش کانتینر  به من بدهید. من یخ ببرم،  یک نفر دیگر نیز داوطلب شد و همراه او رفت. شب شده و تاریک بود در بین راه وقتی‌که عراقی‌ها صدای ماشین را شنیده بودند به سمت آن‌ها تیراندازی می‌کنند ولی از جایی که خدا می‌خواست به موتور ماشین صدمه‌ای نمی‌زنند و تیرها تماماً به ماشین اصابت می‌کند. وقتی‌که قالب‌های یخ را در جبهه به بچه‌ها می‌دادند، آن‌ها می‌گفتند که شما ملائکه هستید که از طرف خدا این‌ها را به ما رساندید ما دیگر داشتیم آخرین نفس‌هایمان را می‌کشیدیم.

با توسل به قرآن راه نجات را پیدا می‌کرد

به قرآن علاقه خیلی زیادی داشت و تعداد زیادی از آیات قرآن را از بر بود و عقیده داشت که خواندن این آیات در مواقعی که مشکلی پیش می‌آید باعث نجات او می‌شود به طوری که حتی در مصاحبه‌ای که در جبهه با او انجام داده بودند جواب‌های آن‌ها را با آیات قرآنی می‌داد و در حمله‌هایی که دچار مشکل می‌شد با توسل به قرآن راه نجات را پیدا می‌کرد. به خواندن دعاها و زیارت‌های روزانه نیز مقید بود.

تو جلوی من را زدی ، من نیز می‌آیم

موقع که برادرش شهید شده بود به هنگامی‌که داشتیم او را دفن می‌کردیم به‌طور مزاح به او گفت: تو جلوی من را زدی، من نیز می‌آیم.

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم
ان الذین قالو ا ربنا الله ثم استقاموا تتنزل علیهم الملئکه الا تخافوا و لا تحزنوا و ابشر و بالجنه التی کنتم توعدون (فصلت 30)
با سلام و درود بی پایان به رهبر کبیر انقلاب اسلامی ایران که به حول و قوه خدا قیامی را شروع کرد و کشور ایران (خطه اسلام) را احیا کرد و در واقع فطرت الهی انسان‌ها را بیدار کرد و در مسیر الهی و اصلی خود قرارداد.
این وصیت‌نامه را که اکنون می‌نویسم، با اعتقاد و ایمان کامل به اسلام و انقلاب و اصالت مکتب خود پا در قتلگاه امام حسین گذاشته‌ام و برعکس عملیات گذشته خیلی آرام‌تر و هرگز مضطرب نیستم و امیدوارم که خداوند بیشتر مرا در انتظار نگذارد و اگر مردم (انسان‌ها) بدانند که در جهان ابدی چه نعمت‌هایی وجود دارد خدا گواه هست بلادرنگ و بدون دغدغه شهادت را طلب می‌کردند البته همین‌الان جبهه‌ها را همین اقشار مردم پرکرده‌اند و خدا را گواه می‌گیرم و به برادران گفته‌ام یکی از مهم‌ترین عواملی که مرا واداشت که به جبهه رفتن مصر باشم و در این کار کوشا باشم حضور همین بسیجیانی است که بی‌پروا به جبهه‌ها می‌آیند و باکی نه از آمریکا و نه از شوروی و نه توپ و موشک ندارند و من‌بعد از خدا از این برادران خجالت می‌کشم که در شهر باشم و آن‌ها در جبهه؛ و در انتها می‌خواهم از خانواده ایثارگرم حرف بزنم و بنویسم ولی قسم به حضرت فاطمه زهرا من با داشتن این خانواده و چنین پدر و مادری که مرا از ابتدا با قران و نماز و خدا آشنا کردند (خدا گواه است) افتخار و مباهات می‌کنم و خیلی از برادران چنین می‌گفتند خوشا به سعادت تو که چنین پدر و مادر خوبی داری مخصوصاً بعد از شهادت حسین برادرم که من از پدر و مادرم شرمنده‌ام که آن‌ها خود را کنترل کردند ولی من نتوانستم چون واقعاً کمرم شکست و من به امید دیدار وجه الله و شهدا بیشتر به رفتن جبهه ترغیب و تشویق می‌شدم. از پدر و مادرم جدا شرمنده‌ام و بیشتر از خدا که شاید کاری برای خدانکرده‌ام که خداوند به‌واسطه آن این فیض عظیم را نصیب من بکند. در انتها از برادرم که نتوانستم 5 تا 6 سال او را زیارت کنم می‌خواهم به راه اسلام و امام ادامه دهد و مثل سابق در هر جا که هست به خاطر خدا کار کند و علم فراگیرد که اسلام به افرادی مثل شما نیاز دارد. در انتها همه را به خدا می‌سپارم و می‌خواهم که مرا ببخشند. از هر کس هر چه می‌خواهم به آن‌ها می‌بخشم و اگر کسی از من چیزی می‌خواهد از او می‌خواهم که به خانواده مراجعه کند و بگیرد.
والسلام
علیرضا جعفر زاده
10/12/ 1366

کلیه حقوق نزد موسسه شهدای نخبه محفوظ است
طراحی و پیاده سازی: رامندسرور