سایت شهدای نخبه و دانشجو

سیدحسین علم‌الهدی

مشخصات شهید

  • نام: سیدحسین
  • نام خانوادگی: علم‌الهدی
  • نام پدر: سید مرتضی
  • تاریخ تولد: چهارشنبه, 12 آذر 1337
  • محل تولد: اهواز
  • محل شهادت: هویزه
  • تاریخ شهادت: سه شنبه, 16 دی 1359
  • محل تحصیل: فردوسی مشهد
  • رشته تحصیلی: تاریخ
  • مقطع تحصیلی: لیسانس
  • شغل: فرمانده گردان چیریک

خلاصه زندگینامه


در سال ۱۳۲۷ شمسی همزمان با سالروز وفات امام موسی بن جعفر (ع) در خانه ی روحانی متعهد و مجاهد مرحوم آیت الله علم الهدی پا به دنیا گذاشت پدر بزرگوارش سیدمرتضی و مادر پارسایش نام او را حسین نهادند و از همان ابتدا حسین وار او را تربیت کردند . هر روز که می گذشت بیشتر با کلام الله آشنا می گردید و در بحگاه همگان با نوای زیبای صوت او بود که از خواب بیدار می شدند و با طنین صدایش دوستان را بسوی کلام حق فرا می خواند .اولین مبارزه ی عملی حسین به زمانی برمی گردد که یک لانه ی فساد متشکل از رقاصه های مصری در مرکز شهر اهواز تشکیل گردید در این زمان بود که حسین و دوستانش این مرکز فساد را به آتش کشیدند و باعث فرار رقاصه های مصری از شهر شدند . در عاشورای سال ۵۳ حسین به همراه گروهی از دوستانش یک راهپیمایی بسیار منظم و منسجم را تشکیل داده بودند در حالی که جملاتی از امام حسین (ع) را بر سینه چسبانیده بودند و حسین با طنین زیبای صدایش آیات قرآن که در وصف جهاد و حمایت از مستضعفین بود را تلاوت و سپس معنی میکرد .پس از راهپیمایی حسین دستگیر و روانه زندان می‌شود. وی که کوچکترین زندانی سیاسی است ماهها شکنجه می‌شود، اما هیچ سخنی نمی‌گوید، در زندان نیز به زندانیان روحیه می‌دهد. وی همیشه به مکتب می‌اندیشید و موضعش در برخورد با گروههای چپ و منحرف تنها برخورد هدایتگرانه بود نه صمیمیت. پس از آزادی از زندان با تشکیل انجمن اسلامی و جلسه سخنرانی جوانان سردرگم را به اسلام و مکتب دعوت می‌کند.سپس حسین در رشته تاریخ دانشگاه مشهد ثبت نام می‌کند و از همان اول با حوزه علمیه مشهد تماس نزدیک برقرار می‌کند و با روحانیون مبارزی چون حجت الاسلام خامنه‌ای، حجت الاسلام طبسی، حجت الاسلام هاشمی نژاد آشنا می‌شود.وی با نصب اعلامیه‌ها و رهبری تظاهرات در دانشگاه مشهد نقش عظیمی را ایفا کرد و در کنار دانشجویان برنامه‌ها را به روحانیون، بازاریان و دانش‌آموزان نیز اطلاع می‌داد.حسین  اکثر روزها را روزه می‌گرفت و در بسیاری از شبها برای مناجات به حرم مطهر حضرت امام رضا می‌رفت.در زمانی که رژیم طاغوت مردم مسلمان ایران را به گلوله می‌بست، حسین شهید همراه با چند تن از همفکرانش در اهواز هسته مرکزی سازمان موحدین را تشکیل داد و در این هنگام بود که حسین از قبل به سلاح ایمان مجهز بود به اسلحه گرم نیز مجهز شد..حسین که از نظر مأموران جلاد اهواز فردی شناخته شده بود، برای ادامه مبارزه و به منظور استقبال امام به تهران آمد و در کنار برادران دیگر سازمان موحدین فعالیت نمود و یکی از محافظان مسلح مخصوص امام شد.سپس وارد کمیته مرکز شد و چندماهی بعنوان عضو شورای فرماندهی کمیته مرکزی فعالیت نمود و نیز مدتی بعنوان سرپرست کمیته انقلاب اهواز خدمت کرد. در این روزها نیز حسین با تلاشی بسیار گسترده فعالیت می‌کرد بطوریکه بسیاری از شبها فقط ۳ ساعت استراحت می‌کرد.حسین در کنار کارهای نظامی فعالیتهای فرهنگی نیز می‌نمود و به تشکیل کلاسهایی در زمینه تدریس تاریخ اسلام و سخنرانی‌های مختلف اهتمام ورزید.حسین ۴ یا۵ ما پس از پیروزی انقلاب با تلاشهای شبانه روزی بسیار و با مراجعه به روستاهای مرزی ایران و عراق از اسلحه‌ها و فشنگ‌ها و دینارهای عراقی و پودر و روغن و… و نیز اسناد و مدارکی دال بر دخالت عراق در ایران با توضیحاتی که به خبرنگاران داد گفت : اینها آغازی است برای دخالت وسیع عراق در ایران ولی آن موقع هیچ توجهی به این مسأله نشد.ولی حسین که خود را در برابر خون شهدا و خدای شهدا مسئول می‌دید، در همین زمان کنسولگری عراق در خونین شهر را به آتش کشید.
شهید حسین علم‌الهدی در موقع مطرح ساختن پیش نویس قانون اساسی در مجلس خبرگان، با کمک یکی از برادران طرح ولایت فقیه را تنظیم کرد و به نماینده اهواز در مجلس خبرگان داد. ضمناً با فرمان امام برای نهضت سوادآموزی مدیریت آن را بعهده گرفت.سخنرانی‌های وی از رادیو اهواز پخش می‌شد و شنوندگان زیادی داشت و بسیاری از شبها تا صبح در اتاق کوچک و محقرش تحقیق و مطالعه می‌نمود و تنها در تابستان حسین۸۰۰ شاگرد پسر و دختر را درس نهج‌البلاغه و درس تاریخ می‌داد. در گرمای طاقت فرسای ماه رمضان در اهواز همه روزه ۸ تا۱۰ ساعت کلاس درس داشت.در آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران بعنوان مسئول روزانه صدها نفر را با نظم دقیق و کامل تقسیم و اعزام می‌کرد و با این مشغله زیاد روزی یک ساعت به رادیو اهواز رفته و برنامه‌ای پیرامون غزوات پیغمبر اجرا می‌کرد و با کلام آتشین و زیبای خود عامل تشویق سربازان و پاسداران و مردم برای مقاومت علیه کفر بود و در شبیخونهای شبانه با کمک برادران دیگر نقش فعال داشت. و در مقابل اصرار برادران که حسین تو باید در اهواز بمانی گفت : تنها حرف نمی‌شود باید در عمل بود و می‌گفت باید به هویزه بروم و بعد از گذشت کمتر از یک ماه که بعنوان فرمانده سپاه هویزه بود زبانزد عشایر شده بود و در دیداری با امام با وجودی که حسین زحمت زیادی برای آوردن عشایر به حضور امام کشیده بود و نیز قطعنامه را خود تهیه کرده بود ولی در صفحه تلویزیون ظاهر نشد و گفته بود ترسیدم که شیطان بر من چیره شود و نیت من خالصانه برای خدا نباشد.
حسین در جبهه های نبرد علیه دشمن همراه با حضرت آیت الله خامنه ای ، دکتر چمران و دیگر مسئولین برای تقسیم نیروها و موقعیت دشمن و مسائل دیگر هر روز جلساتی را در اهواز تشکیل می دادند اما حسین به چیز دیگری می اندیشید و روحش را به گونه ای دیگر پرورش داده بود او به جایی غیر از شهر تعلق داشت جایی که بتواند عشقش را به زیباترین شکل ترسیم کند و در اینجا بود که گمنام ترین و مظلوم ترین شهر که همان هویزه است را برای ادامه فعالیتهایش لنتخاب کرد شهری که کمترین تجهیزات و نیروها در آن مستقر بودند و از نظر استراتژیک و سوق الجیشی اهمیت فراوان داشت .
نحوه شهادت :
حسین و یارانش برای عملیات به هویزه رفته بودند و آن روز نیز دشمن با ضرباتی که قبلا از این نیروهای چریکی نامنظم خورده بود حمله بزرگی را با انبوه تانکهای خود آغاز کرد . تانکها به حدود ۵۰ متری خاکریزش رسیده بودند که حسین از جا بلند شد و نزدیکترین تانک را نشانه گرفت گلوله درست به وسط تانک خورد غیر از حسین دو نفر دیگر هم آر . پی . جی داشتند که دو تا تانک دیگر را هم نشانه گرفتند بقیه تانکها سرجایشان ایستادند و خاکریزها را به گلوله بستند از میان همه ی افراد گروهها فقط او زنده مانده بود که با قامت استوار از جا بلند شد و به خاکریز دیگر رفت در حالی که دو گلوله آر . پی . جی در دست داشت . پشت خاکریز خوابیده بود و پس از مدتی اولین گلوله اش را شلیک کرد در این زمان چهار تانک به ده متری خاکریزش نزدیک شده بودند این شهید بزرگوار آخرین تیر پیکان خود را رها کرد و سه تانک باقیمانده همزمان به طرف خاکریز حسین شلیک کردند و جسد پاک و مطهرش به هوا پرتاب شد و به آرزوی دیرینه و حقیقی خود که همان وصال محبوب ازلی و ابدی است دست یافت و بالاخره در دی ماه سال ۶۰ بر اثر خیانت بنی صدر خائن در یک پاتک ، عراقی ها ۱۲۰ نفر از بهترین یاران امام مظلومانه به شهادت رسانیدند . نقل می کنند پس از اشغال هویزه توسط مزدوران بعثی شخص صدام جهت بازدید منطقه به محل آمده بود هنگامی که در مقابل ۱۲۰ نفر از بهترین و جان برکف ترین یاران امام و یاوران اسلام قرار می گیرد از شدت خشم دستور می دهد که اجساد را بر زمین بخوابانند و به تانکها فرمان می دهد که از روی این پیکرهای مقدس عبور کنند .

خاطرات

خاطره سيد علی

روزهای ابتدای جنگ ، شبی تعدادی از بسيجيان طرح شبيخون به ارتش عراق را داشتند . ارتش عراق در اطراف اهواز بود . حسين وصيت نامه ای نوشت و به من داد . اين برگه تاچندروز درجيب من بود . روزی مشغول مطالعه کاغذهای جيب خود بودم که ناخودآگاه نامه ی حسين را خواندم . حسين در وصيت نامه نوشته بود، به شاگردانم سفارش وتأکيد مي کنم که مطالعه نهج البلاغه را ادامه دهند.

لانه جاسوسي آمريكا

خواهر داعی پور می گويد :" سال 1358 يکی از خواهران اطلاع داد که استانداری خوزستان چند نفر خواهر پاسدار می خواهد . قرار شد من وايشان به استانداری برويم . منتظر ماشين بوديم که يک ژيان جلوی ما ايستاد وراننده با دوست من ، سلام وعليک کرد وگفت :" شمارامی رسانم ." دربين راه راننده صحبت می کرد واز دولت موقت انتقاد می کرد .من ناراحت شدم .ايشان اصرار کرد که کجا می خواهيد برويد . بااصرار فراوان سرانجام دوستم به ايشان گفت :" قصد همکاری با استانداری را داريم ". ايشان بلافاصله ماشین را حرکت داد وما را به ساختمان سپاه واقع در باغ معين اهواز برد ، در آنجا چند کتاب به من داد وگفت :" اين کتاب ها را مطالعه وفيش برداری کنيد ." مدتی بعد ، همان برادربه من گفتند :" برای انجام کار بسيار ضروری بايد همراه ايشان به تهران بروم" ، به تهران آمديم وبا هم به سفارت آمريکا ، که مدتی قبل توسط دانشجويان پيرو خط امام تسخير شده بود ، رفتيم. ايشان با دوستان خودش در سفارت مذاکره کرد وقرار شد مدارک سفارت را در اختيار من قرار دهند تااگر مطالبی در رابطه با مدنی استاندار خوزستان ، پيدا کردم ، جمع آوری نمايم . حدود يک ماه من در سفارت بودم ومطالبی را پيدا کردم .آن برادری که در اين خاطره از او ياد کردم ، سيد حسين علم الهدی بود که در حماسه هويزه به شهادت رسيد.

كلاس حج

سال 1359 جمعی از برادران عازم مکّه بودند ، حسين کلاس حج در قرآن ونهج البلاغه داشت . در کلاس بوديم که فردی در کلاس را زد واطلاع داد که عراق به فرودگاه اهواز حمله کرده است . حسين گچ را کنار گذاشت وبا خنده وتبسم گفت :" رفتن به حج ما هم حل شد ."

آقاي سيدزاده

چند سال پس از شهادت سيد حسين ، آقای سيدزاده که استاندار تهران بودند به منزل ما آمدند ودر آن ديدار که ازکانال 5 سيمای جمهوری اسلامی سخنان ايشان را ضبط وپخش نمود ، آقای سيدزاده فرمودند :" سيد حسين در ظاهرشاگردمن بود ، اما در واقع اومعلم بود ومن شاگرد . " توضيح اين که استاد سيد زاده در زمان شاه از کرمانشاه به اهواز تبعيد شدند ودبير موفق رياضی در دبيرستان های اهواز بودند.ايشان به حدی متين و خوش اخلاق بود که به زودی به عنوان دبير محبوب دانش آموزان اهواز مشهور گشت سيد حسين مدت چند سال شاگرد ايشان بود ، اما رابطه شاگرد ومعلمی کم کم تبديل به رابطه ی دوستانه ی خيلی صميمی شده بود .استاد سيدزاده پس از پيروزی انقلاب، سه دوره نماينده ی مجلس شورای اسلامی شد، سپس چند سال استاندار بندر عباس وچند سال استاندار تهران بود ، وسال 1375 دار فانی را وداع گفت.مسئول دفتر ايشان آقای "سرائی نيا " می گفتند :" آقای سيدزاده تاپايان عمر فقط حقوق معلمی خود را می گرفتند وبا همان حقوق ، زندگی بسيار ساده ی خود را می گذراندند ."
آقای مختاربند می گويد
ابتدای جنگ همراه برادر غيور اصلی ، محمد بلالی وجمعی ديگر از دوستان به نيروهای عراقی شبيخون می زديم .

نهج البلاغه تاريخی

سيد حسين در ضمن مطالعات نهج البلاغه متوجه شد كه خطبه های اين كتاب ارزشمند نظم تاريخی ندارد. مثلا خطبه ای كه مربوط سيد حسين در ضمن مطالعات نهج البلاغه متوجه شد كه خطبه های اين كتاب ارزشمند نظم تاريخی ندارد. مثلا خطبه ای كه مربوط به اواخر خلافت حضرت علی (علیه السلام ) مي باشد قبل از خطبه اي كه در ابتدای خلافت بيان شده آمده است . به همين جهت سيد حسين تلاش كرد با مطالعه ی اسناد تاريخی زمان بيان خطبه هارا پيدا كند وآنها را به ترتيب نمايد. برای اين كار جدولی تهيه نمود در يك سمت نام ماههای خلافت حضرت ودر طرف ديگر شماره ی خطبه ها را يادداشت كرد( نهج البلاغه تاريخی ايشان هنوز به چاپ نرسيده است.)

من در سنگر هستم

من در سنگر هستم. دراین خانه محقّر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساکن و پرجوش و خروش. سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین ، کوچکى قبر و عظمت آسمان.
امشب پاس دارم

اولين گام

حدود سال 1351 بود كه رژيم طاغوت با هدف به ابتذال كشاندن جامعه، اقدام به تشكيل يك مركز بزرگ اشاعه فساد نمود و با دعوت از افراد مفسد و بي‌بند و بار كشورهاي ديگر در قالب سيركهاي سرگرم كننده سعي كرد جوانان را از تفكر و تلاش براي آباداني ايران و نجات خويش از ظلم ستمگران بازدارد و انديشه آنان را منحرف سازد. در آن زمان كه سيد حسين كه نوجواني چهارده ساله بود، يكي از اين سيركها در اهواز برپا شد و او كه پي به عمق اين فاجعه برده بود، تصميم گرفت مانع از تحقق اهداف رژيم گردد و جامعه را از اين خطر بزرگ نجات بخشد. بدين ترتيب پس از بررسي‌هاي دقيق، حسين و دوستانش عمليات نابودي لانه فساد را آغاز كردند. آنها ضمن مراقبت كامل از افراد، در ساعتي كه سيرك تعطيل بود، آنجا را به آتش كشيدند. عمل متهورانه نابودي سيرك با موفقيت انجام شد و عوامل آن به كشورهايشان بازگشتند. اين اولين مبارزه علني حسين با رژيم طاغوت بود.

دشت سرخ

از آغاز مرحله دوم عمليات مدتي مي‌گذشت و بيشتر ياران حسين پرواز كرده، حالا فقط او، قدوسي و حكيم مانده بود با شش موشك. تانكها هر لحظه نزديكتر مي‌شدند و ديوانه‌وار شليك مي‌كردند. تعداد سنگرها زياد بود عراقيها نمي‌دانستند آنها چند نفرند و در كدام سنگر موضع گرفته‌اند. دو تانك همزمان جلو آمدند، حسين با نگاه به قدوسي اشاره كرد كه همراه با او شليك كند و صبر كرد تا تانكها نزديكتر بيايند. كلاهك تانك را نشانه گرفت و ماشه را چكاند. اما صدايي از سنگر قدوسي نيامد. پيكر او در انبوهي از دود و غبار گم شده بود. حسين چفيه را به صورت نوراني قدوسي كشيد، تنها موشك او را برداشت و به سنگر خود بازگشت. از دور حكيم را ديد كه موشك‌انداز و دو موشكي را كه برايش مانده بود، برداشته، ازسنگر بيرون رفت. اين بار تانكها شدت آتش را بيشتر كردند اما هنوز نمي‌دانستند چند نفر (رزمنده) دفاع از سنگرها را برعهده دارند چون آنها هر بار از يك سنگر شليك مي‌كردند. لوله تانك كمينگاه حكيم را نشانه گرفت و موج انفجار او را به هوا پرتاب كرد. حالا تنها حسين مانده بود و تانكهايي كه هر لحظه پيش مي‌آمدند. آخرين موشك را در موشك‌انداز گذاشت و همان تانكي كه حكيم را به شهادت رسانده بود، و از همه پيشتر مي‌آمد، نشانه گرفت. آتش دود از تانك بلند شد. اما تانك بعدي متوجه حسين گشته و به سمت او شليك كرد. پيكر او به آسمان رفت و روحش را به آسمانيان تقديم كرد. وقتي به زمين بازگشت چفيه صورت گلگون او را پو شانده بود. سكوت هويزه را فرا گرفت و شب به پابوسي دلير مردان دشت سرخ آمد.

زيباترين لبخندها

صداي آشناي برادر آهنگران حال و هواي خاصي به مسجد جزايري بخشيده بود. سيد حسين در كنار جولا نشسته بود و سينه مي‌زد. اما فكرش در جاي ديگري بود، «چند روز است كه از آنها بي‌خبرم؟ نبايد بگذارم اين جنگ مرا از آنان غافل كند و بينمان فاصله بيندازد. آنها منتظرند.» از جا برخواست و به جولا اشاره كرد تا با او همراه شود. ازمسجد كه خارج شدند و به سمت اتومبيل حركت كردند، حسين گفت: «مي‌رويم حصير آباد» جولا نگاهي به او انداخت اما چيزي نگفت. به مغازه كبابي كه رسيدند حسين از جولا خواست تا ماشين را نگه دارد و او خنديد و گفت: «ما را باش كه فكر مي‌كرديم چه نقشه‌اي كشيده‌اي، نمي‌دانستيم كه براي شكمت برنامه داري.» وارد كبابي شدند و حسين ده پرس كباب سفارش داد. كبابها كه حاضر شدند هر دو به راه افتادند. ذهن جولا سرشار از پرسش و تعجب بود. به كوچه‌هاي رنج كشيده حصيرآباد رسيدند. كوچه‌هايي كه مردمانش از مدتها قبل طعم محروميت و فقر را چشيده بودند. حسين از اتومبيل پياده شد و به سمت خانه‌اي حركت كرد. در زد، در باز شد و پسر بچه‌اي سرش را بيرون آورد. از لبخندي كه چهره مغمومش را روشن ساخت، معلوم بود حسين را مي‌شناسند. (سيد) بوسه‌اي بر پيشاني‌اش زد و بسته غذا را به او داد. جولا كه پاسخ تمام سؤالهايش را در لبخند زيباي پسرك (پسر بچه) يافته بود قطرات اشك را از چهره‌اش پاك كرد و انديشيد لبخند شيرين كسانيكه در خانه خود را به روي حسين مي‌گشايند چقدر به زندگي انسان معنا مي‌بخشد.

نامه‌ها

خواهر عزیز، صدیقه
پس از اهداء سلام و درود، رسیدن به فلاح را برایتان آرزو می‌کنم.
چون در آغاز قدم گذاشتن در سال جدید از شما دور بودم و نتوانستم خود را به این راضی کنم که سال نو را آغاز کنیم و در این لحظات حساس از عمر با شما سخن نگویم ناچار برای اولین بار قلم بدست گرفتم و با شما حرف می‌زنم.
ساعتی پیش داشتم مطالعه می‌کردم به یک جمله رسیدم. در مورد این جمله زیبا فکر کردم و مناسب دیدم که نتیجه این ساعات فکر را که در آستانه شروع سال جدید بود برایتان بنویسم.
شاندل Shandel متفکر بزرگ اروپای قرن بیستم در مورد چگونگی زندگی انسان در قرن بیستم می‌گوید :
«انسان این عصر زندگی را وقف تهیه وسایل زندگی می‌کند»
ما زندگی را در رنج می‌گذرانیم تا راحتی و آرامش ایجاد کنیم، تمامی عمر می‌رویم به این امید که لحظاتی بنشینیم، تمام عمر زحمت می‌کشیم تا استراحت کنیم و البته عمر می‌گذرد و راحتی و آسایش و نشستن و آرامش را لمس نمی‌کنیم و نمی‌یابیم. زیرا مرتباً از طریق اجتماع به ما نیازهای جدید تلقین می‌شود.
نیازهای کاذب و مصنوعی که دائماً در آدم بوجود می‌آورند بوسیله تبلیغات است تلویزیون را روشن می‌کنید و بعد از دو ساعت خاموش می‌کنید به خودتان نگاه می‌کنید، می‌بینید هفت هشت احتیاج خرید تازه بوجود آمده که قبلاً لازم نداشتید، قبلاً مثلاً با خاکستر دیگ را می‌شستید امروز حتماً باید پودر... بخرید.
بوردا می‌خرید زن روز می‌خرید نگاه می‌کنید در فکر تهیه لباسها و مدل‌های آن می‌افتید استعمار فرهنگی و فرهنگ زدایی از طریق تقلید تشبه رقابت مصرف‌های مصنوعی و سمبلیک و جلب توجه است و اینجاست که به سخن عمیق محمد(ص) که من یتشبه یقوم فهو منه که از کلمه شبیه استفاده شده (پی می‌بریم) اگر زندگیمان مثل اروپایی‌ها شد اگر وضع لباسهامان مثل مدلهای ارائه داده شده زن روز و بوردا و خانم... شد خود نیز از نظر خصوصیات انسانی و درک و انتخاب راه به سوی او شدن میل کرده‌ایم.
یکنواختی و قالبی شدن انسانها در جوامع گوناگون و مخصوصاً در ملت‌ ما که مرتباً بوسیله برنامه‌های فرهنگی‌مان در سطح وسیعی از طرف مسئولان امر پیاده می‌شود همه در قالبهای ماشینیسم بخاطر بالابردن مصرف جهانی مخصوصاً جهان سوم که دنیای صنعتی به ما تحمیل می‌کند. غارت اصالتها، منابع معنوی و از بین رفتن خصوصیات زندگی شرقی و یا اسلامی که عبارت از مصرف هرچه کمتر و تولید هرچه بیشتر بوسیله عوامل آموزشی دگرگون می‌شود. چرا که اروپای صنعتی می‌بایست برای تولیدات اضافی خود مصرف کننده پیدا کند و چه کند که بتواند کالای مصرفی بدهد و مواد تولیدی بگیرد و منت بگذارد و خود را هم بالاتر و متمدن قلمداد کند و اگر هم سواری خواست خر خوبی تربیت کرده باشد و...
ابتدا با استعمار فرهنگی کار خود را آغاز می‌کند و سپس از یک خصیصه پاک و اصیل خدایی که برسم امانت به انسان داده شده استفاده می‌کند و آن تنوع که شکل تکامل است.
ما می‌بینیم (همراه با درد) که تمام فلسفه‌ها و مذهب‌ها و ایده‌آلها و عشق‌ها و خواسته‌ها و... خلاصه شده در این : اصالت مال زندگی مادی است بنابراین وقتی زندگی مادی اصالت دارد هدف رفاه است پس برای چه باید کار کرد؟ برای ساختن وسایل آسایش زندگی
داستان شازده کوچولو را خوانده‌اید؟
آیا قربانی شدن آسایش زندگی برای چه؟ برای تکامل؟ برای تعالی؟ برای رفتن به حقیقت؟
برای رسیدن به ایده‌آلهای مقدس انسانی؟ برای تقرب و نزدیکی به بهترین دوست و یار، او (الله)؟ نه برای بدست آوردن وسایل آسایش زندگی. زیستن برای مصرف، مصرف برای زیستن
یک دور، باطل دور حماقت کار. استراحت. خوردن. خوابیدن همین و بس!!! بهتر است کمی فکر کنیم ملاک ما برای شناختن افراد چیست، مثال می‌زنم، آیا وقتی مثلاً به خواستگاری می‌روید چه می‌پرسید، می‌پرسید که آیا شما آدم باهوشی هستید؟ با شهامت هستید؟ چه مقدار وقار و اصالت دارید؟
چه مقدار قرآن را درک کرده‌اید؟ چه مقدار در تاریخ و اعتقاد و جامعه شناسی و انسان شناسی و تفسیر و فهم سخنان ائمه مطالعه دارید؟ معلوماتتان چقدر است و... هرگز!
درست همانگونه می‌اندیشیم و همانگونه انتخاب می‌کنیم که فرهنگ مادی بورژوازی غرب به ما تحمیل کرده و معیار ارزشهامان بسته‌بندی شده از غرب می‌آید، اما خود نمی‌دانیم و نمی‌فهمیم و خیال می‌کنیم که اندیشه و فکرمان اسلامی است در صورتیکه اندیشه‌ای که قرآن به ما می‌خواهد بدهد درست عکس آن است و با آن در تضاد کامل است.
و اصلاً اندیشه تربیتی قرآن برای از بین بردن چنین ارزشها و معیارها و طرز تفکرها و برداشتها و چنین شناختی است نسبت به زندگی حیات وسایل مادی نیازها خواستها ایده‌آلها و...
و ما تمام تلاشمان و ناراحتی‌هامان و رنج‌ها و حتی نوع احساسهامان در اینست که بهتر زندگی کنیم بجای اندیشیدن به اینکه چگونه باید زندگی کنیم و چرا؟ زندگی یعنی چه؟ تلاش برای چه؟ اصلاً چرا زندگی می‌کنیم؟ و به اینها توجه نداریم، چرا که نتوانستیم خود را از لجن فرهنگ بورژوازی نجات دهیم، از لجن مصرف بدون تولید، از لجن زندگی خلاصه شده در مادیات، و تمام نیروهای خلاق و نبوغهای سرشار را در وسیله خلاصه کردن، درست مثل کسی که پله گذاشته تا خود را به پشت بام برساند اما همینکه پا روی پلکان اول گذاشت آنقدر راجع به خود پله فکر کند سوراخ سمبه‌های آن، رنگ آن و... که لحظه‌ای خواهد رسید و گریبان مرگ او را فرا گرفت و هنوز در فکر اینست که پله چوبی را تبدیل به فلزی یا فلزی را تبدیل به کائوچو یا طلا و یا... کند و در نتیجه عمر تمام می‌شود و خود را به پشت بام نرسانده.
خواهش می‌کنم این جمله را با دقت بخوان و فکر کن تا عظمت آن را درک کنی الناس نیام اذا ماتوا انتبهوا (مردم خوابند وقتی که مردند متنبه می‌شوند، بیدار می‌شوند) که حدس می‌زنم این جمله زیبا از فاطمه بزرگ آن الگوی نمونه شاهد اسوه در همه زمانها برای همه نسلها و همه دختران و مادران تاریخ آن چهره زنده که جز از وقایع مرگ او از تاریخ زندگیش چیزی نمی‌دانیم و او که باید در لحظه‌های زندگی در تصمیم‌ها در انتخاب در جلو چشمانمان باشد تا بیاموزیم که چگونه زندگی کنیم و چگونه بمیریم.
نتایجی که من از این جمله گرفته‌ایم به شما ارائه می‌دهم چه بسا که شما فکر کنید به نتایج عمیق تری دست یابید.
مردم خوابند

1. خواب معمولاً در شب است و از خصوصیات شب تاریکی و سیاهی و ظلمات است.

۲. کسی که خواب است از وقایعی که در اطرافش اتفاق می‌افتد بی خبر است.

۳. کسی که خواب است از خود نیز بی خبر است.

۴. اگر دشمنی داشته باشد به سادگی می‌تواند او را از بین ببرد یا در دام بیندازد.

۵. هنگامی که خورشید که مظهر نور است و روشنایی، طلوع کرد انسان از خواب بیدار می‌شود.

۶. کلمه ناس بکار رفته به معنای توده مردم.

۷. چه کسی متنبه می‌شود، بیزار می‌شود، پشیمان می‌شود، بعد از آنکه بیدار شد؟ کسی که می‌فهمد استعدادها و نیروهای بسیار در وجود داشته سرمایه‌های عظیمی خدا به او عطا کرده و آنها را راکد در عالم خواب و ناآگاهی قرار داده همانند آب راکدی که می‌گندد و بوی بد می‌دهد.
و در ثانی کار از کار گذشته و مرگ فرا رسیده و راه بازگشتی نیست.
هدف او (الله) از آفرینش انسان تکامل بسوی اوست و سرمایه‌های مادی را در اختیار انسان گذارده تا در خدمت آن هدف بکار بریم، اما... چگونه بدست خود استعدادها و نبوغهایمان را دفن می‌کنیم و در گورستان فراموشی رها می‌کنیم و به قول قرآن زندگی‌مان کافرانه می‌شود.
زیّن للذین کفروا الحیوه الدنیا و یسخرون من الذین آمنوا والذین اتقوا فوقهم یوم القیامه.
کسانیکه کفر ورزیدند و حیات دنیا برای آنان زینت داده شده، ایمان آورندگان را مسخره می‌کنند. ولی کسانیکه تقوی پیشه کردند روز قیامت و حیات اخروی برایشان بسیار برتر و مهمتر است.
در آیه۱۴ سوره آل عمران مراجعه کنید و دریابید که در این آیه نقش زن در تعیین جهت فکری و مسیر زندگی مرد و اجتماع چگونه مطرح شد.
الدنیا مزرعه الاخره
(یونس )هرچه که نداشتیم از خدا می‌خواهیم و هنگامیکه خدا آن را به ما داد او را فراموش می‌کنیم پس جزو مسرفین هستیم.
زیرا آنچه را از نعمتها که خدا به ما داده تا در راه رسیدن به او بکار بریم و اگر بکار نگرفتیم مسرفیم. کذلک زین للمسرفین ما کانوا یعملون. ان الله لایحب القوم المسرفین.
(اعراف) این آیه بسیار عمیق و زیبا و رسا است.
خطاب به بنی اسرائيل (همان قومی که پیامبر ما را به آنها تشبیه می‌کند) متاع و زینت دنیا را حرام نکردیم بر مردم بلکه اینها وسیله‌ایست برای مردم با ایمان و اینها فقط در دنیاست و البته و البته در آخرت بهتر از اینها را به مردم با ایمان خواهیم داد.
به سوره کهف آیه ۷- سوره اعراف آیه ۳۱- سوره حدید۲۰- سوره کهف ۲۸ سوره قصص ۷۸ و۷۹. سوره احزاب ۲۸. سوره توبه ۳۸. سوره نساء ۷۷. سوره آل عمران ۱۸۵. سوره نحل ۱۱۷. سوره یونس ۲۳و۷۰ سوره رعد ۲۷ قصص ۶۰و۶۱. سوره غافر۳۹. سوره شوری ۳۶. سوره زخرف ۳۵. مراجعه کنید با دقت به سخن خدا گوش کنید تا چگونگی زندگی و راه و هدف و نوع نیازها و خواسته‌هایمان را از فرهنگ و ایدئولوژی قرآن بگیریم و به جهانیان ثابت کنیم که قرآن برای همه زمانهاست و عمل کردن آن برای همه نسلها.
منتظر پاسخ شما به سخن من.
برادرتان از مشهد- حسین.

دست نوشته‌ها

مناجات

خدایا این سرزمین پاک در دست ناپاکان است ، در همین 20 کیلومتری من در همین تاریکی شب علی می خواست و به نخلستان می رفت فاطمه وضو می گرفت پیامبر به سجده می رفت و حسن و حسین به عبادت می پرداختند این خانه ی کوچک این سنگر این گودی در دل زمین این گونی های بر هم تکیه داده شده پر از حرف است فریاد است غوغاست ... تنهایی عمیق ترین لحظات زندگی یک انسان است خدایا این خانه کوچک را بر من مبارک گردان در این چند روز با خاک انس گرفته ام بوی خاک گرفته ام رنگ خاک گرفته ام حال می فهمم که چرا پیامبر علی ابن ابیطالب را ابوتراب نامید . خدایا اگر من در دل سنگرم تو در دل من و در دل سنگر هر دو حضور داری لحظات چگونه می گذرد عبور زمان مانند عبور آب بحری از جلوی چشمان کاملا ملموس است . اما زندگی در این خانه کوچک که یک قلب پر طپش است یک دل خاکی است در زمین خدا در متن پاکی نمی تواند تکرار پذیر باشد آری ... تنها موهبتی است الهی در تنهایی از تنهایی بدر می آییم در تنهایی به خدا می رسیم ... و در سنگر تنها هستم ...

آسمان پرستاره

من در سنگر هستم. دراین خانه ی محقّر. در این خانه ی فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ی ساکن و پرجوش و خروش. سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین، کوچکى قبر و عظمت آسمان.
امشب پاس دارم. ساعت 1:39 چه شب باشکوهى! چه شب با شکوهى است! من به یاد انس على ابن ابیطالب با تاریکى شب و تنهایى او می افتم. او با این آسمان پرستاره سخن می گفت. سر در چاه نخلستان می کرد و می گریست. در همین تاریکى شب على برمی خاست و به نخلستان می رفت. فاطمه وضو می گرفت، پیامبر به سجده می رفت و حسن و حسین به عبادت می پرداختند.
این خانه کوچک است، این سنگر، این گودى در دل زمین، این گونی هاى بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست. .. صداى پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانى منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه تان باد. تنهایى عمیق ترین لحظات زندگى یک انسان است.
خدایا! این خانه ی کوچک را براى من مبارک گردان؛ در این چند روز با خاک انس گرفته ام، بوى خاک گرفته ام. حال می فهمم که على ابن ابیطالب چگونه می فرماید: سجده هاى نماز، حرکت اوّل خم شدن روى مهر، این معنا را می دهد که خاک بوده ایم، حرکت دوّم این معنا را دارد که از خاک برخاسته ایم، متولّد شدیم. حرکت سوّم رفتن دوباره به خاک به این معناست که دوباره به خاک بر می گردیم مرگ. و حرکت چهارم به این معناست که دوباره زنده می شویم. حیات قیامت
امّا در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن می گویم. راستى چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد شعار زندگى کنم. باشد تا این دل پر هیجان و تپش را آرامش دهد. و بعد با این براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.
آیات جهاد را، شهادت، تقوى، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح. ..همه را پیدا کنم و سنگر کلاس درسم باشد و میعادگاه ملاقتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند.
در این خانه کوچک که انتخاب کردم، روزها لحظات به گونه اى می گذرد و شب ها به گونه اى دیگر، روزها در تنهایى با خود سخن می گویم و با دوستانم، در جمع در لحظاتى که اسلحه را بر دوش دارم به فکر ذوالفقار می افتم؛ به فکر دست ابوذر می افتم و دست پر توان او. ... خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک بگردان. گاهى این تصوّر غلط به ذهنم می آید که در یک تکرار به سر می برم. یکنواختى و عادت را احساس می کنم.
امّا زندگى در این خانه ی کوچک که یک قلب پرتپش است؛ یک دل خاکى است در زمین خدا، در متن پاکى نمی تواند تکرار پذیر باشد؛ زیراکه لحظاتى با خدا سخن می گویم و ساعاتى را با شهدا و زمانى به خود می اندیشم و زمانى به خمینى روح خدا و به فضاى پر غوغاى راهپیمایی ها و زمانى لحظه اى هم.. . آرى. .. تنهایى موهبتى است الهى و در تنهایى می توان به خدا رسید.
روزها به فکر سربازان صدر اسلام و حماسه هاى آنها می افتم: جنگ بدر، غزوه ی احد، غزوه ی خندق، خیبر، تبوک و.... آنها چگونه جهاد کردند و ما چگونه می توانیم به آنها نزدیک شویم. در این اندیشه ام که قرآن درباره ی یاران پیامبر سخن می گوید:
مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلىَ الْکُفّارِ

گالری تصاویر شهید

 

 

 

 

کلیه حقوق نزد موسسه شهدای نخبه محفوظ است
طراحی و پیاده سازی: رامندسرور