سایت شهدای نخبه و دانشجو

شنبه, 27 دی 1393 16:21

سخنگوی دانشجویان در لانه جاسوسی

شهید محسن وزوایی در 5 مردادماه 1339 در تهران دیده به جهان گشود. وی دوره دبستان و متوسطه را با نمرات عالی سپری کرد و دوره دبیرستان را در مدرسه دکتر هشترودی تهران گذراند. محسن وزوایی، در سال‌های نوجوانی با راهنمایی‌های مؤثر پدرش، مرحوم حاج حسین وزوایی که از هم‌رزمان مرحوم آیت اللّه کاشانی بود، قدم به وادی مبارزات ضد استبدادی گذاشت. وی در سال ۱۳۵۵ در کنکور سراسری شرکت کرد و رتبه یک رشته شیمی را به دست آورد. و در دانشگاه صنعتی شریف مشغول به تحصیل شد. او در روزهای پرتلاطم انقلاب نیز نقش حساس هدایت را بردوش می‌کشید و در درگیری‌های مسلحانه و سرنوشت‌ساز 19 بهمن تا 22 بهمن 1357، حضوری پرثمر داشت. محسن وزوایی در تصرف دو پادگان مهم جمشیدیه و عشرت‌آباد نیز شهامت بالایی از خود نشان داد. وی از نخستین دانشجویان پیرو خط امام بود که در جریان راهپیمایی برضد سیاست‌های مداخله‌گرایانه آمریکا در ایران، در سالروز کشتار دانش‌آموزان به دست رژیم پهلوی و سالگرد تبعید امام خمینی (ره) عهده‌دار حرکتی شد که رهبر انقلاب، از آن با تعبیر بدیع «انقلابی بزرگ‌تر از انقلاب اول» یاد فرمودند.
محسن وزوایی در سال 1358 همزمان با کار تبلیغاتی در جمع دانشجویان پیرو خط امام، بلافاصله با تشکیل سپاه پاسداران، به این ارگان نظامی پیوست و در دوره‌ای فشرده، آموزش‌های چریکی را در سپاه آموخت. در دهم اردیبهشت ماه سال 1361 بود که در حین عملیات بیت المقدس به شهادت رسید. متنی که می‌خوانید خاطره‌ی یکی از دوستان شهید وزوایی از فتح لانه جاسوسی است که از آلمان شاهد این موضوع بوده‌اند:


 

الآن نزدیک به ده ماه از وقتی‌که در ایران انقلاب شده گذشته؛ آن‌هم انقلابی که یک رژیم 2500 ساله را متلاشی کرد؛ اما ظرف همین این چندماهه، یک خبر درست و حسابی از وقایع ایران به ما نرسیده. مطبوعات و رسانه‌های آلمان هم که از همان فردای روز 22 بهمن، دشمنی و خصومت خودشان را نسبت به انقلاب آیت‌الله خمینی نشان دادند. هر کانال تلویزیون را که باز می‌کنی، می‌بینی یک‌مشت عبارات کلیشه‌ای و خبرهای ساختگی تحویلت می‌دهند.
دیگر از این‌همه خبرهای ضدونقیض خسته شدم. هیچ‌کدام از خبرهایشان هم پایه و اساس ندارد. یک روز با آب و تاب خبر پیروزی کرده‌ای شورشی در کردستان را می‌دهند. دیگر از این همه خبرهای ضد و نقیض خسته شده‌ام. روز دیگر بلوچ‌ها و ترکمن‌ها را در مقابل جمهوری اسلامی ایران قرار می‌دهند. وقتی از این دروغ‌بافی‌ها چیزی عایدشان نمی‌شود به تکاپو می‌افتند و با تنظیم سناریوی تازه، خبر رویایی خلق عرب با رژیم ایران را مخابره می‌کنند. چند شب پیش، یکی از همین کانال‌های تلویزیونی، با منتاژ و دست‌کاری ناشیانه فیلمی نمایش داد که هر عاقلی ساختگی بودن آن را می‌فهمید. در این فیلم که مثلاً درگیری مردم با پاسدارها را نمایش می‌داد، طوری وانمود کردند که مردم ایران نه‌تنها هیچ‌گونه آزادی ندارند، بلکه پاسدارها هم در اوج بی‌رحمی آن‌ها را به قتل‌عام می‌کنند.
سه، چهار روز پیش، به عیال گفتم: «بیا از خیر ادامه تحصیل بگذریم و برگردیم ایران، من یکی به خدا خسته شدم.» جوابم رو داد: «این‌همه زحمت کشیدیم، تحقیرها و تبعیض‌ها رو تحمل کردیم. دو سال دیگه هم بیشتر نمونده، دندون روی جگر بذار و تحمل کن تا این دو سال هم تمام بشه.» گفتم: زهرا خانوم، خیلی دلم گرفته؛ از این همه تنهایی و غربت، به خدا خسته شدم. اصلاً می دونی چیه؟ می خوای بخندی هم بخند، دلم لک زده برای تهران؛ برای بچه‌های محل، برای مرتضی، برای اسماعیل، احمد، علی،...، علی‌الخصوص برای محسن. تو که نمی دونی من و محسن چه دورانی داشتیم. شب روزمون با هم یکی بود. اگر چند روز همدیگر رو نمی‌دیدم، مریض می‌شدیم.
دلم تنگ ‌شده برای این حال و هوا. برای کوچه و خیابان‌های درختی محله خودمان. چقدر من و محسن از اون کوچه پس کوچه های نظام آباد خاطره داریم، یادش بخیر؛ باهم می رفتیم سینما موناکو، فیلم های کارته ای هنگ کنگی نگاه می‌کردیم. محسن عجیب آدمی بود، هم به بازی و تفریحش می‌رسید، هم به درس و مدرسه، اصلاً توی درس خوندن هیچ کس به گرد این بشر نمی‌رسید. تنها کسی که می توانست یک کمی با او رقابت کنه من بودم. خودکشی کردم برای یه بار هم که شده از او پیشی بگیرم نشد که نشد. همیشه اون شاگرد اول بود و من شاگرد دوم کلاس.
بد جنس، انگاری پسر خاله انیشتین بود. جدول تناسبی شیمی رو طوری برات توضیح می‌داد که شاید مندلیف هم نمی تونست به اون خوبی از پسش بر بیاد. تمام دلخوشی من هم تو این دو سه ساله، توی این دیار غربت، نامه‌های اون بوده، خودت که میدیدی همیشه، چشمم به در بود تا ببینم کی آقای پستچی نامه های اون رو برام میاره. من با نامه های محسن جون می‌گیرم، قوت می‌گیرم، اصلا اگر نامه های محسن نبود، خیلی سال‌ها زودتر از این‌ها برمی‌گشتم ایران. این پسر مثل‌اینکه مهره مار داره. چنان با کلماتش پا بندم کرد که خودم هم نفهمیدم این مدت چه جوری گذشت. هر دفعه هم با یک کلک و حقه‌ای سرم را گرم می‌کرد.
یک روز می‌نوشت: «شما سفیران انقلاب ما هستید، باید آنجا باشید صدای مظلومیت ملت ایران را به گوش دنیا برسانید.» یک روز هم می‌نوشت: «... شما امیدهای انقلاب ما هستید، باید آنجا تخصص یاد بگرید و بیاید اینجا به مردم محروم خدمت کنید.»
چند ماهی می‌شد که از او خبری نداشتم. نه نامه‌ای، نه تلفنی، نه پیغامی. پاک کلافه شده بودم و به هر دری می‌زدم تا از او خبری بگیرم، نمی شد.
تا اینکه پریشب آن خبر از تمام رسانه های گروهی آلمان پخش شد.
خبر این بود:  در سال روز کشتار دانش آموزان ایرانی توسط رژیم شاه، تعدادی از دانشجویان خشمگین، سفارت آمریکا را در تهران اشغال کرده و همه ی کارکنان آن را به گروگان گرفتند.
در اطلاعیه‌های اولیه، اصلی‌ترین خواسته دانشجویان استرداد شاه و قطع توطئه‌های آمریکا علیه ایران شد.
با شنیدن این خبر مو بر بدنم سیخ شد. اصلاً نمی‌توانستم باور کنم؛ یعنی ممکن است آمریکا یکی از دو قطب قدرت دنیا، این‌قدر حقیر شده باشد که حتی دیپلمات هایش در کشورهای دنیا امنیت نداشته باشند؟!
با اشتیاق خبرهای مربوط به این واقعه عجیب را دنبال می‌کردم.
همه‌ی کارم شده بود جست‌وجو کردن کانال‌های تلویزیونی.
می‌خواستم هر طوری شده از کم و کیف ماجرا اطلاع پیدا کنم. تا اینکه بالاخره امشب مجری خبری شبکه روی صفحه تلویزیون ظاهر Z.D.F شد و گفت: «تا چند لحظه دیگر نظر شما بینندگان عزیز را جلب می‌کنم به مصاحبه مطبوعاتی سخنگوی جوانان خشمگین طرفدار خمینی؛ که روز چهار نوامبر، سفارت آمریکا در ایران را اشغال کردند.» در جا میخکوب شدم و خودم را به صفحه‌ی تلویزیون نزدیک کردم.
ابتدا صحنه‌ای از چندوچون اشغال سفارت آمریکا نشان دادند. بعد، تصاویری از گروگان‌های آمریکایی؛ درحالی‌که با پارچه سفیدی چشمانشان بسته بود. با دیدن این صحنه‌ها بود که احساس کردم هیمنه آمریکا فروریخت. بعد از نشان دادن گروگان‌ها، دوربین رفت داخل سالن نسبتا بزرگی که یک طرف آن چند جوان نشسته بودند و در طرف دیگر، کیپ تا کیپ خبرنگارانی از کشور های مختلف دنیا؛ با انواع و اقسام دوربین های فیلم برداری، عکاسی، ظبط خبرنگاری و ...
درخشش نور فلاش ها، برای لحظه‌ای قطع نمی شد. بعد از لحظاتی، یکی از خبرنگارهای خارجی که از قیافه‌اش معلوم بود اروپایی است، پشت میکروفون قرار گرفت و سوالش را با مقدمه ای طرح کرد: «همانطور که میدانید دیپلمات‌ها و کارکنان سفارتخانه‌های خارجی در هر کشوری مصونیت سیاسی دارند و افرادی که شما آن‌ها را به‌عنوان جاسوس دستگیر کردید و به گروگان گرفتید هم از این مصونیت مستثنی نبودند؛ لطفاً بفرمایید هدف شما از این عمل مغایر با شئون دیپلماتیک چه بود است؟»
دوربین چرخید و چرخید تا اینکه روی صورت یکی از دانشجوها که به نظر می‌رسید سخنگوی گروهشان هم اوست زوم کرد. باورم نشد. همان‌طور مات و مبهوت به صفحه‌ی تلویزیون خیره شدم بعد فریاد زدم: «زهرا خانوم، زهرا خانوم... بیا بیا اینجا! ببین چی می بینی؟» عیال سراسیمه به سمتم آمد گفت: «چی شده؟» به صفحه‌ی تلویزیون اشاره کردم و گفتم: «ببین کی داره مصاحبه می کنه؟ محسن، محسن وزوایی خودمون، شده سخنگوی دانشجو ها» زهرا با تعجب به صفحه ی تلویزیون خیره شد. همانجا روی زمین نشست و گفت: «راست می گی ها» دوتایی چشم دوختیم به صفحه تلویزیون.
محسن قبل از اینکه به سوال خبرنگار جواب بدهد، ابتدا آیه‌ای از قرآن را با آهنگ دلنشینی قرائت کرد. بعد خیلی روان، با انگلیسی سلیس، جواب داشت حرف‌های محسن را به آلمانی زیرنویس می‌کرد، او گفت: ما هم با قوانین و شئون دیپلماتیک دنیا آشنایی داریم، ما هم می‌دانیم که دیپلمات‌ها در کشورهای خارجی مصونیت دارند. از این گذشته، قوانین دین ما، اسلام هم به ما توصیه می‌کند که با میهمان به‌درستی برخورد کنیم؛ اما متأسفم بگویم که نه اینجا یک سفارتخانه بود و نه این ها کاردار و دیپلمات. شاید برای شما باور کردنی نباشد، اما من به شما عرض می‌کنم؛ بعد از گذشت چند ماه از انقلاب بود که ما فهمیدیم سر نخ بسیاری از توطئه ها اینجاست. ما ایمان پیدا کردیم که درگیری‌های کردستان، گنبد، بلوچستان و خیابان‌های تهران ازاینجا خط می‌گیرد.
همین‌جا توضیح بدهم که ما با دولت ایران کاری نداریم، خط ما از خط دولت آقای بازرگان جداست. ما تعدادی دانشجو هستیم که بر حسب احساس وظیفه‌ی دینی، برای خشکاندن ریشه توطئه آمدیم و سفارت آمریکا را تصرف کردیم. این کار ما هیچ ربطی به دولت ایران ندارد. بعد رو کرد به خبرنگاران و گفت: شما اگر واقعاً به دنبال حقیقت هستید، لطفاً این حرف های من را به مردم دنیا مخابره کنید تا یکی پاسخ سوال های ما را بدهد. ما می گویم اگر اینجا سفارتخانه است، چرا این همه سیستم پیچیده ی شنود و جاسوسی در آن نصب شده؟ اگر اینجا سفارتخانه است، چرا این همه سند را در دستگاه های کاغذ خوردکن ریختند و آن ها را نابود کردند؟
بعد انبوه زیادی از کاغذ های خرد شده که با وسواس زیادی به هم بافته شده بود را در معرض دید دوربین ها قرار داد و گفت: این ها، مقدار اندکی از سند های همکاری مامورین سفارتخانه ی آمریکا با سران گروه هایی است که قصد بر اندازی جمهوری اسلامی ایران را داشتند. ما اینجا به  اسنادی دست پیدا کردیم که نشان می دهد ستاد حوزه ی جنوب غربی آسیای آژانس مرکزی اطلاعات آمریکا C.I.A در محل  همین به اصطلاح سفارتخانه مستقر بوده و ریاست این ستاد را هم به یکی از افسران ارشد واحد امور خاور نزدیک سازمانC.I.A به اسم آقای توماس آهرن به عهده داشته.
خود آهرن الان یکی از گروگان هاست و صراحتا به ما گفته که از همین محل به نیرو های ضد انقلاب اسلامی رهنمود براندازی و حقوق می داد.
خبرنگارن یکی یکی سوال می کردند و محسن هم خیلی محکم، پاسخ همه ی آن ها را می داد. از خوشحالی داشتم بال در می آوردم. چشمم به صفحه تلویزیون بود، اما دیگر نمی فهمیدم چه می‌شنوم. فقط به چهره ی باصلابت محسن که حالا کل صفحه‌ی تلویزیون را پرکرده بود، خیره شدم. خاطرات مشترکم با محسن یکی یکی در ذهنم زنده شد. خاطرات سال‌های دور.
خاطرات دوران تحصیل، خاطرات روز خداحافظی‌مان در محوطه‌ی فرودگاه مهرآباد تهران، خاطرات بی تابی ام برای دریافت تک به تک نامه  هایش... همه همه مثل یک فیلم سینمایی از جلوی چشم هایم رد شدند. موقعی به خودم آمدم که دیگر مصاحبه تمام شده بود. گزارش تلویزیونی Z.D.F از کنفرانس مطبوعاتی تهران به آخر رسید، تازه به خود آمدم. یک بار دیگر، محسن مرا برای ادامه تحصیل شارژ کرد، شارژ شارژ.

منبع: قفنوس فاتح،گل علی بابایی، انتشارات فاتحان، تهران 1389، چاپ پنجم

کلیه حقوق نزد موسسه شهدای نخبه محفوظ است
طراحی و پیاده سازی: رامندسرور