سایت شهدای نخبه و دانشجو

شنبه, 20 دی 1393 14:33

گواهی شهادتش زودتر رسید ویژگی

این روز ها سالروز(1365/11/21) شهادت شهید محمود رمضان زاده است. ایشان در سال 1346 در تهران دیده به جهان گشود. تحصیلات ابتدایی و راهنمایی خود را در این شهر تمام کرد. دبیرستان را در مدرسه مفید خواند. بعد از اخذ دیپلم در کنکور شرکت کرد و در دانشگاه علم و صنعت در رشته ی مهندسی عمران پذیرفته شد.در عملیات کربلای پنج بود که وی به شهادت رسید. متن زیر مصاحبه ی پدر شهید با بسیج دانشگاه علم و صنعت است:

بچه که بود، 2-3 ساله، تازه راه افتاده بود، رفتيم كربلا مادرش خواب‌دیده بود که در همان سن كوچكي بغل يك سيدي بود مرد. رفت مدرسه قرآن خواند و بعد رفت مدرسه. آقاي اردبيلي گفت: با این هوشش نبايد جاي ديگر برود، بيايد مدرسه مفيد، نزديك دانشگاه پيش من. با پسر آقای اردبيلي هم درس می‌خواندند. برايش موتور خريدم. موتورش هم هنوز هست. تا سن 17 سالگي كه ديپلم گرفت معدلش 19 و 5/19 بود، 18 نداشت. 17 سالگي گفتيم بیابرویم مشهد نيامد. رفت بسيج كه تعليمات ببيند. یواش‌یواش می‌رفت جبهه و می‌آمد. می‌گفتیم درست چه؟ می‌گفت درسم را هم می‌خوانم. دو بار زخمي شد نمی‌گذاشت بفهميم. دفعه آخري كه می‌خواست برود. ايستاده بود دم اتاق. گفتم سه‌ساله داري می‌روی جبهه بسه. گفت اگر شمارگی نرو ، نیمرویم اما بگذار بروم. آمده‌اند تا خوزستان و به ناموس مردم تجاوز کرده‌اند. می‌روم، ولي اگر شما راضي نباشي نمی‌روم. برگشتم می‌روم دانشگاه (چون قبول‌شده بود). اگر هم كه رفتم كه ديگر هيچي. ولي راضي باش می‌روم. گفتم خيلي خوب برو. خط‌ شکن بود هميشه تنها می‌رفت. گفت: اين دفعه بايد با مادرم بيائيد تا راه آهن با مادرش رسانديمش راه‌آهن، راه‌آهن كه پياده شد چند قدم رفت دوباره برگشت یک‌چیزی می‌خواست بگوید که نگفت اين تو دل من هست هنوز. بعد از 45 روز مادرش نامه داده بود که بيا جواب نوشت مادر من يك مسافرت كوچك دارم كه می‌روم و بعد می‌آیم كه همان كربلاي پنج رفت و برنگشت.
هیچ‌وقت هم به من تو نگفت. خيلي اصلا مظلوم بود. و حالا هم كه رفت ما خدا را شكر می‌کنیم. مثل من و امثال ما خيلي هست. من بارها به آخوندها گفته‌ام اگر شما يا هرکسی خيانت می‌کند خدا رويتان را سياه كند. دو سال نماز شبش ترك نشد. من اين اتاق می‌خوابیدم. اين اتاق وسط جاي او بود. هر وقت می‌دیدم باخدا ذكر خير می‌کند. اين اتاق را داد بوديم به يك نفر. گفت من در جبهه فرمانده بودم و پسر شمارا می‌شناختم (سرتيپ صانع فر) زخم‌هایش را هم نشان داد و گفت پسر شما این‌طور بود وآن طور بود. ديديم درست می‌گوید. می‌گفت: كه اين بچه هميشه در حال دعا نماز بود كربلاي 5 كه 600 نفر رفتند، او هم جزو آن‌ها بود. آمد برود توي سنگر فرمان بدهد، كه كاتيوشا خورد توي گردنش تا رفتيم بالاي سرش خنده كرد و رفت صبحانه املت می‌خورد با تخم‌مرغ و گوجه‌فرنگی و این‌ها جور بوده.
هر چه می‌خواستیم ملك به نامش كنيم يا پول به حسابش بريزيم می‌گفت نه. ماشين را هم كه به زور فرستاديم برود گواهينامه بگيرد.
گواهی‌نامه‌اش آمد ولي خودش ديگر برنگشت.
همش تو حساب اين بود كه باخدا راز و نياز كند. پسرعمویش در اصفهان دارد پزشكي می‌خواند. خواب‌دیده بود كه يك امامزاده ديدم، می‌گفتند داخل اين ضريح محمود است. ولي من هیچ‌وقت خواب محمود را نمی‌بینم. موتورسوار می‌شوم، 15 سال است. مال شهيد بود. تا حالا اين موتور دستم را زخم نكرده است، او ‌نظر كرده. فقط می‌گویم روز قيامت خدايا حاشا به كرامت اگر مرا عذاب كني..

منبع: نشریه بسیج دانشجویی دانشگاه علم و صنعت

 

 

مشخصات شهید

  • رو تیتر: خاطرات پدر شهید محمود رمضان زاده:
کلیه حقوق نزد موسسه شهدای نخبه محفوظ است
طراحی و پیاده سازی: رامندسرور